احمد شهگلی، مدرس و پژوهشگر فلسفه، در یادداشتی مطرح کرد؛
آیا روانشناسی بدون فلسفه امکانپذیر است؟ / پذیرش یا انکار روح در ساختار وجودی انسان
موضوع علم روانشناسی از پیشفرضهای بنیادین فلسفی تأثیر عمیقی میپذیرد؛ خواه روانشناس به این مبانی التفات داشته باشد و خواه نداشته باشد. بنیانهای نظری علم روانشناسی بر موضوعاتی استوار است که ذاتاً فلسفیاند؛ موضوعاتی همچون پذیرش یا انکار روح در ساختار وجودی انسان، مادی یا مجرد دانستن ادراک و آگاهی، وجود یا فقدان فطرت در انسان، جاودانگی یا فناپذیری او، پیوند یا عدم پیوند وجودی انسان با مبدأ هستی و اختیار یا جبر انسان. موضعگیری در قبال این مسائل، در شکلگیری نگرش به ماهیت انسان نقشی تعیینکننده دارد. این مبانی بر چیستی موضوع، صورتبندی مسائل، روش و جهتگیریهای نظری و عملی روانشناسی تأثیرگذار است.
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری – تحلیلی مفتاح علوم انسانی اسلامی،احمد شهگلی، مدرس و پژوهشگر فلسفه، در یادداشتی با بررسی پیوند فلسفه و روانشناسی، به نقش پیشفرضهای فلسفی در شکلگیری نظریههای روانشناختی پرداخته و نشان داده است که شناخت انسان و تبیین رفتار او، بدون توجه به مبانی فلسفی و انسانشناختی امکانپذیر نیست. متن یادداشت در ادامه آمده است: در مطالعات مربوط به تعامل فلسفه با سایر علوم، بررسی پیوند فلسفه و روانشناسی زمینهای مناسب برای شناخت نحوه مواجهه این دو علم و شناسایی قابلیتها و فرصتهای گفتوگوی میانرشتهای فراهم میکند. متأسفانه، با وجود اهمیت این پیوند، این حوزه در جامعه علمی ما کمتر مورد توجه قرار گرفته است؛ بهطوریکه هم روانشناسان کمتر به مباحث فلسفی میپردازند و هم فیلسوفان به حوزه روانشناسی کمتوجهی میکنند. شکاف میان فلسفه و روانشناسی در کشور ما آسیبهایی به روانشناسی وارد کرده است؛ از جمله اینکه روانشناسی رایج، بهجای بهرهگیری از مبانی فلسفه الهی و اندیشههای فیلسوفان اسلامی، وامدار اندیشههای فلسفی غرب شده است. از سوی دیگر، روانشناسی، بهسبب توجه به جزئیات اوصاف و احوال انسان، دستاوردهایی در شناخت انسان داشته است که میتواند مسائل تازهای در حوزه انسانشناسی پیش روی فیلسوفان قرار داده که در فلسفه غفلت شده است. فلسفه مجموعهای از اندیشههای نظاممند است که با تحلیل عقلانی در موضوعاتی مانند خدای متعال، هستی، انسان و جهان سروکار دارد. روانشناسی نیز، بر اساس تعریف رایج، علمی است که به مطالعه رفتار و فرایندهای روانی انسان میپردازد. با وجود تفاوت در موضوع، روش و مسائل، میان فلسفه و روانشناسی پیوندی عمیق وجود دارد. یکی از زمینههای پیوند این دو علم، مسائل مشترکی است که هر یک از منظری خاص و با روشی متفاوت به بررسی آنها میپردازد؛ مسائلی مانند نفس، رابطه نفس و بدن، فطرت، ادراک، آگاهی، شناخت، عقل، یادگیری، حافظه، هوش، تفکر، هیجان، انگیزش، اراده، اختیار، شخصیت، هویت، رشد، کمال، سعادت و معنای زندگی. موضوع علم روانشناسی از پیشفرضهای بنیادین فلسفی تأثیر عمیقی میپذیرد؛ خواه روانشناس به این مبانی التفات داشته باشد و خواه نداشته باشد. بنیانهای نظری علم روانشناسی بر موضوعاتی استوار است که ذاتاً فلسفیاند؛ موضوعاتی همچون پذیرش یا انکار روح در ساختار وجودی انسان، مادی یا مجرد دانستن ادراک و آگاهی، وجود یا فقدان فطرت در انسان، جاودانگی یا فناپذیری او، پیوند یا عدم پیوند وجودی انسان با مبدأ هستی و اختیار یا جبر انسان. موضعگیری در قبال این مسائل، در شکلگیری نگرش به ماهیت انسان نقشی تعیینکننده دارد. این مبانی بر چیستی موضوع، صورتبندی مسائل، روش و جهتگیریهای نظری و عملی روانشناسی تأثیرگذار است. آیا میتوان مدعی شد که روانشناسی مبتنی بر پذیرش «روح» و روانشناسی مادیگرایانه، مبتنی بر انکار روح، در ساحت توصیف، تبیین و تجویز رفتار، تفاوتی با یکدیگر ندارند؟ تأکید بر تأثیر مبانی فلسفی در روانشناسی، صرفاً ادعایی از منظر فلسفه اسلامی نیست؛ بلکه گاه از سوی کسانی نیز مطرح میشود که دغدغههای الهیاتی ندارند .ماریو بونژه با آنکه منکر وجود روح است، در کتاب «فلسفه روانشناسی و نقد آن»، درباره تأثیر فلسفه بر روانشناسی سخنی دارد که شایسته است مورد توجه پژوهشگران قرار گیرد. از نظر بونژه فلسفه منبع الهام روانشناسی است و هر روانشناس، خواه آگاهانه و خواه ناآگاهانه، ناگزیر از داشتن نوعی فلسفه درباره روان، انسان یا جهان است. در نگاه نخست ممکن است روانشناسی علمی، بهویژه در دیدگاه رفتارگرایان و تحت تأثیر اثباتگرایی و عملگرایی، مستقل از فلسفه به نظر برسد؛ اما هیچ پژوهش علمی در خلأ فلسفی شکل نمیگیرد و حتی سادهترین تحقیقات نیز بر چند اصل فلسفی استوارند. ازاینرو، هیچ مکتب روانشناسی بدون فلسفه، جهانبینی و مبانی متافیزیکی پدید نیامده و نخواهد آمد؛ هرچند این مبانی ممکن است آشکار یا پنهان باشند (ماریو بونژه و روین آردیلا، فلسفه روانشناسی و نقد آن، ص ۴۵؛ با تلخیص). تأثیر فلسفه بر علوم به روانشناسی اختصاص ندارد. دانشمندانی مانند کپرنیک، کپلر، گالیله و نیوتن، با وجود ادعای استقلال علمی، از اندیشههای متافیزیکی تأثیر پذیرفتهاند. کانت نیز بر این باور است که علوم فیزیکی و ریاضی نمیتوانند از مبادی متافیزیکی بینیاز باشند (ادوین آرتور برت، مبادی مابعد الطبیعی علوم نوین، ص ۱۰). تأثیرپذیری علوم انسانی از فلسفه بیش از علوم ریاضی و تجربی است؛ زیرا علوم انسانی با انسان و کنشهای اختیاری او سروکار دارند و بررسی این کنشها متأثر از مبانی فلسفی و انسانشناختی است. در این میان، روانشناسی، بهسبب پیوند عمیقش با حقیقت انسان، از نزدیکترین شاخههای علوم انسانی به فلسفه بهشمار میرود. در همین زمینه، میتوان به سخن هنریک میزیاک اشاره کرد که میگوید: «هر مکتب روانشناسی از طریق پیشفرضهای پنهان و آشکاری که ریشه در تعالیم فلسفی داشته، تکامل یافته است… به گونهای که با در نظر گرفتن زیرساخت فلسفی مکتبها، میتوان ربط آنها را به تعالیم فلسفی گذشته پیدا نمود و حتی آنها را طبق مبانی فلسفهشان طبقهبندی کرد» (میزیاک، تاریخچه و مکاتب روانشناسی، ص ۱۶).