تنظیمات
اندازه فونت :
چاپ خبر
گزارش اختصاصی پایگاه خبری علوم انسانی مفتاح از نشست «علوم انسانی اسلامی؛ از امتناع تا امکان» با ارائه حجت‌الاسلام والمسلمین احمدحسین شریفی، عضو هیئت علمی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)؛؛ هفت پرسش بنیادین در علوم انسانی توصیف یکی از وظایف اساسی علوم انسانی و به معنای فهم واقعیت‌هاست. در جامعه‌شناسی، روش‌ها و مدل‌های متعددی طراحی می‌شود تا واقعیت اجتماعی به‌درستی گزارش و فهم شود. برای مثال، اگر با رفتاری ناهنجار مواجه شویم ـ چه در گفتار، چه در پوشش یا در سبک زندگی ـ نخستین گام، توصیف دقیق و فهم واقعیت آن رفتار است.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری – تحلیلی مفتاح علوم انسانی اسلامی، جلسه هم‌اندیشی با موضوع «علوم انسانی اسلامی؛ از امتناع تا امکان» روز چهارشنبه ۱۰ دی‌ماه در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه شیراز برگزار شد. در این نشست، حجت‌الاسلام والمسلمین احمدحسین شریفی، عضو هیئت علمی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)، در بخش نخست سخنان خود به تبیین مفهوم علوم انسانی و طرح پرسش‌های بنیادین این حوزه پرداخت که آنچه در ادامه می‌آید، گزارش بخش نخست این جلسه است:

علوم انسانی اسلامی؛ از امتناع تا امکان (بخش اول)

بحث را از تعریف علوم انسانی آغاز می‌کنم. به نظر من، این‌جا همان نقطه عطف است؛ زیرا اگر تصویر درستی از علوم انسانی داشته باشیم، آنگاه بحث اسلامی‌سازی یا اسلامی و غیر اسلامی بودن علوم انسانی معنا پیدا می‌کند.

به گمان من، یکی از خلأهای موجود در رشته‌های علوم انسانی در دانشگاه‌های ما این است که حتی ممکن است فردی مدرک علوم انسانی هم دریافت کند، اما تصویر روشنی از خودِ این واژه نداشته باشد. این‌که آیا علوم انسانی معادل «Human Sciences» است یا «Humanities»، و اساساً چرا به این حوزه‌ها «علوم انسانی» گفته می‌شود، نیازمند تأمل جدی است. شکافتن این واژه و بررسی ابعاد مختلف آن می‌تواند مسیر بحث را روشن و اختلاف‌نظرها را شفاف کند.

در باب تعریف علوم انسانی، اختلاف‌نظرهایی وجود دارد که من به آن‌ها نمی‌پردازم. در عوض، به تعریفی اشاره می‌کنم که به نظر من ناظر به واقعیت است. هرچند تعاریف ماهیتی قراردادی دارند، اما این قرارداد می‌تواند ناظر به واقع باشد. این تعریف، اغلب علوم انسانی رایج را نیز دربرمی‌گیرد.

در یک جمله کوتاه، علوم انسانی را این‌گونه تعریف می‌کنیم:
علوم انسانی، علومی هستند که به تحلیل کنش‌ها و پدیده‌های انسانی، انسان می‌پردازند.

اکنون لازم است چند واژه در این تعریف را توضیح دهم: منظور از «تحلیل» چیست؟ مراد از «کنش» چیست؟ و مقصود از «کنش‌ها و پدیده‌های انسانی» چیست؟ چرا می‌گوییم «کنش‌های انسانی»؟ مگر انسان کنش غیرانسانی هم دارد؟

ابتدا از مفهوم «کنش» آغاز می‌کنم. کنش در این‌جا یک اصطلاح عام است و در این تعریف، واکنش‌ها، حالات، و حتی صفات و ویژگی‌های اکتسابی را نیز شامل می‌شود. این برداشت، امری غریب یا من‌درآوردی نیست. برای مثال، ماکس وبر نیز همین معنا را از کنش ارائه می‌دهد و موضوع علوم انسانی را شامل همه این موارد می‌داند.

منظور از «پدیده‌های انسانی» اموری مانند نهادهای اجتماعی و ساختارهایی است که انسان‌ها تولید کرده‌اند؛ مانند بیمه، بانک و انواع ساختارهایی که در سطح جامعه انسانی برای اداره امور شکل گرفته‌اند. این‌ها پدیده‌ها و ساختارهای انسانی هستند.

اما بخش مهم تعریف، «تحلیل» است. این‌که علوم انسانی دقیقاً چه کاری انجام می‌دهند. چرا گفتیم «کنش‌های انسانی انسان»؟ زیرا انسان علاوه بر کنش‌های انسانی، کنش‌های غیرانسانی نیز دارد. انسان به‌عنوان یک موجود زنده، دارای حالات جسمانی‌ای است که اختیاری نیستند؛ مانند میزان خون در بدن، ساختار رگ‌ها و دیگر وضعیت‌های فیزیولوژیک. این امور مستقیماً موضوع علوم انسانی نیستند، بلکه در حوزه پزشکی، فیزیولوژی و علوم زیستی بررسی می‌شوند.

البته ممکن است این حالات به‌طور غیرمستقیم در علوم انسانی مورد توجه قرار گیرند؛ برای مثال در روان‌شناسی یا علوم تربیتی، از آن جهت که بر رفتار انسان اثر می‌گذارند. اما خودِ این حالات، مستقیماً موضوع مطالعه علوم انسانی نیستند. جامعه‌شناس، اقتصاددان، روان‌شناس یا عالم علوم تربیتی، کنش‌هایی را بررسی می‌کند که از روی اختیار و اراده انسان شکل گرفته‌اند؛ کنش‌هایی که خواست و اراده انسان در آن‌ها نقش دارد.

تحلیل در علوم انسانی چیست؟

حال پرسش این است که «تحلیل» در علوم انسانی به چه معناست؟ علوم انسانی چه نوع مطالعه‌ای بر کنش‌ها و پدیده‌های انسانی انجام می‌دهند؟

در علم‌شناسی کلاسیک گفته می‌شد که هر علم در پی پاسخ به سه پرسش اساسی است. حاج ملاهادی سبزواری این دیدگاه را چنین بیان می‌کند:
«اصل المطالب ثلاثة: مطلب ما، مطلب هل، مطلب لم.»
یعنی:
۱. پرسش از چیستی (ما هو)
۲. پرسش از هستی و وجود (هل هو)
۳. پرسش از چرایی و چگونگی (لم هو)

برخی از علم‌شناسان معاصر، مانند نورمن بلیکی، نیز همین دیدگاه را در علوم اجتماعی مطرح می‌کنند. کتاب او درباره روش‌های پژوهش در علوم اجتماعی ـ که ترجمه ارزشمند آن توسط دکتر محمدتقی ایمان انجام شده ـ در این زمینه بسیار قابل توجه است.

پرسش‌های اصلی در علوم انسانی

شخصاً معتقدم که در علوم انسانی، پرسش‌ها و مطالب اصلی متعددند و نمی‌توان همه آن‌ها را به یک سؤال فروکاست. به‌طور کلی، عالمان علوم انسانی در کلیت این علوم ـ نه در گرایش‌ها و زیرشاخه‌ها ـ هفت کار اصلی را دنبال می‌کنند.

1. تعریف

نخستین کار، تعریف یا پرسش از چیستی است. بخش قابل توجهی از دوره کارشناسی در علوم انسانی به همین امر اختصاص دارد. برای مثال، دانشجوی اقتصاد باید بداند اقتصاد چیست، اقتصاد خرد و کلان چه تفاوتی دارند، و اقتصادسنجی به چه معناست. یا در جامعه‌شناسی باید مفاهیمی چون نهاد، قشر، انقلاب، اصلاح و رفرم به‌درستی فهمیده شوند. انس گرفتن با این مفاهیم و اندیشیدن در چارچوب آن‌ها، بخش مهمی از آموزش علوم انسانی است.

2. توصیف

توصیف یکی از وظایف اساسی علوم انسانی و به معنای فهم واقعیت‌هاست. در جامعه‌شناسی، روش‌ها و مدل‌های متعددی طراحی می‌شود تا واقعیت اجتماعی به‌درستی گزارش و فهم شود. برای مثال، اگر با رفتاری ناهنجار مواجه شویم ـ چه در گفتار، چه در پوشش یا در سبک زندگی ـ نخستین گام، توصیف دقیق و فهم واقعیت آن رفتار است.

در حقیقت، توصیف واقعیت به این معناست که وضعیت موجود جامعه به‌طور دقیق گزارش شود؛ برای مثال، چه درصدی از جامعه چنین رفتار یا اعتقادی دارند، چه تعداد از روی باور عمل می‌کنند و چه تعداد از سر عادت یا مصلحت. توصیف واقعیت‌های اجتماعی بسیار مهم است. روش‌های متعددی نیز در علوم انسانی برای این منظور تولید شده‌اند تا پژوهشگران بتوانند فهم واقعی‌تری از واقعیت‌های انسانی و اجتماعی به دست آورند. این مرحله را «توصیف» می‌نامیم.

توصیف با تعریف تفاوت دارد. با روش تعریف نمی‌توان توصیف انجام داد؛ زیرا تعریف ناظر به واژگان و اصطلاحات است، در حالی که توصیف ناظر به واقعیت‌های اجتماعی است. در توصیف، هدف گزارش دقیق واقعیت است؛ مانند این‌که میزان طلاق یا ازدواج در جامعه چقدر است. هدف، دستیابی به فهمی واقعی از پدیده‌ها و کنش‌های اجتماعی است.

3. تفسیر

سومین کار در علوم انسانی، تفسیر کنش‌ها و پدیده‌های اجتماعی است که به آن «اینترپرتیشن» گفته می‌شود. تفسیر با توصیف تفاوت اساسی دارد. در علوم طبیعی، تفسیر به این معنا وجود ندارد؛ زیرا ما با کنش‌های غیرارادی و طبیعی سروکار داریم. برای مثال، افتادن برگ‌ها در پاییز یا تغییر حالت آب، کنش‌هایی طبیعی و غیر اختیاری هستند و نمی‌توان از آن‌ها پرسید که «چه منظوری دارند» یا «چه پیامی منتقل می‌کنند».

اما در علوم انسانی، تفسیر مرحله‌ای بسیار مهم است؛ زیرا با کنش‌های اختیاری انسان‌ها مواجه هستیم. باید فهمید فردی که رفتاری را انجام می‌دهد، چه معنایی را دنبال می‌کند و چه پیامی می‌خواهد منتقل کند. برای مثال، این‌که چرا مردم در زمان خاصی به مکان مذهبی خاصی می‌آیند یا چرا نمی‌آیند، تنها با علت‌های ظاهری قابل توضیح نیست، بلکه باید معنای کنش آن‌ها را فهمید.

تفسیر به معنای معناکاوی و کشف معنای رفتار انسان‌هاست؛ زیرا انسان موجودی چندبعدی است و رفتارهای او دارای ظاهر و باطن‌اند. ممکن است سلامی در ظاهر احترام‌آمیز باشد، اما در باطن حامل پیامی دیگر باشد، یا بالعکس. به تعبیر مولوی، «السلام علیکشان کم جوهر است»؛ یعنی نباید فریب ظاهر رفتارها را خورد. فهم این پیام‌های پنهان بسیار مهم است، و اگر تنها به ظاهر بسنده کنیم، ممکن است واقعیت را درنیابیم.

برای مثال، اگر مردم به مسجد نمی‌آیند، آیا واقعاً نشانه بی‌دینی است، یا پیامی اعتراضی به امام جماعت یا مسئولان شهر در آن نهفته است؟ فهم این معنا نیازمند روش است. معناکاوی یکی از دشوارترین مراحل در علوم انسانی است و به‌سادگی حاصل نمی‌شود. ظاهر رفتارها قابل اتکا نیست و فهم کنش‌های انسانی کاری پیچیده و دشوار است. این مرحله، مرحله سوم در علوم انسانی است.

4. تبیین

مرحله چهارم، تبیین است که برخی آن را مهم‌ترین کارکرد علوم انسانی می‌دانند. تبیین یا «اکسپلنیشن» به معنای فهم چرایی رفتارها و علت‌یابی آن‌هاست. در این مرحله، علل و عوامل رفتار بررسی می‌شوند؛ از جمله علل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، درونی و بیرونی. برای مثال، تورم یا مشکلات اقتصادی چه عللی دارند؟ آیا ناشی از سیاست‌گذاری‌های نادرست‌اند یا تحریم‌ها و عوامل بیرونی؟

در واقع، چهار مرحله پیشین مقدمه‌ای برای تبیین‌اند. اگر علل و عوامل یک رفتار به‌درستی فهم شوند، امکان کنترل و مدیریت آن رفتار فراهم می‌شود. بسیاری از سیاست‌گذاری‌ها به نتیجه نمی‌رسند، زیرا در زمان و جایگاه درست انجام نشده‌اند یا بر اساس تشخیص نادرست علت‌ها صورت گرفته‌اند. نسخه‌ای تجویز شده، بی‌آن‌که بیماری به‌درستی شناخته شده باشد؛ بنابراین درمان مؤثر واقع نشده است. از این رو، مقام تبیین اهمیت اساسی دارد. بخش بزرگی از مطالعات فلسفه علوم انسانی و علوم اجتماعی نیز به همین مقوله تبیین اختصاص دارد. انواع مختلفی از تبیین وجود دارد؛ مانند تبیین علّی، غایی، آماری و گونه‌های متعدد دیگر.

5. پیش‌بینی 

مرحله پنجم در علوم انسانی، پیش‌بینی است. عالم علوم انسانی پس از طی چهار مرحله پیشین، می‌کوشد وضعیت آینده کنش‌ها و پدیده‌ها را نیز ترسیم کند. پیش‌بینی، به تعبیر دیگر، توصیف رفتارهای آینده یا رفتارهایی است که هنوز محقق نشده‌اند.

چشم‌اندازهای پنج‌ساله، پانزده‌ساله یا حتی بلندمدت‌تر، مانند برنامه‌های آینده‌پژوهی برخی مؤسسات بین‌المللی، همگی مبتنی بر همین مراحل پیشین‌اند. برای مثال، مؤسسه‌هایی مانند مؤسسه هدسون در آمریکا حتی چشم‌اندازهای ۱۵۰ ساله ترسیم می‌کنند. این پیش‌بینی‌ها حاصل مطالعات گسترده علوم انسانی، همراه با داده‌های علوم طبیعی و فناوری‌هاست.

برنامه‌های پنج‌ساله توسعه در کشور ما نیز از همین جنس‌اند. این برنامه‌ها مشخص می‌کنند که در پنج سال آینده، کشور در حوزه‌هایی مانند علم، فناوری و اقتصاد به چه وضعیتی برسد و بر همان اساس سیاست‌گذاری می‌شود.

البته درباره امکان یا عدم امکان پیش‌بینی در علوم انسانی اختلاف نظر وجود دارد. برخی معتقدند اساساً پیش‌بینی در عالم انسانی ناممکن یا بی‌معناست. برای مثال، از منظر فلسفه اگزیستانسیالیسم، رفتارهای انسانی ذاتاً غیرقابل پیش‌بینی‌اند؛ زیرا انسان در هر لحظه می‌تواند تصمیمی متفاوت بگیرد و مسیر کنش خود را تغییر دهد.

تمام مقدمات ممکن است به‌گونه‌ای باشد که فرد «باید» آب را بنوشد، اما در نهایت تصمیم بگیرد که آن را ننوشد. از این‌رو، نمی‌توان کنش‌های انسانی را به‌طور قطعی پیش‌بینی کرد. اگر مبنای فلسفی ما مارکسیستی باشد، گفته می‌شود که پیش‌بینی قطعی امکان‌پذیر است؛ زیرا بر اساس مراحل تاریخی‌ای که مارکس و انگلس ترسیم کرده‌اند، تاریخ مسیر معینی دارد و آینده قابل پیش‌بینی است.

اما اگر مبنای ما فلسفه یا الهیات اسلامی باشد ـ که ان‌شاءالله فیلسوفان حاضر در جلسه می‌توانند درباره آن توضیح دهند ـ پیش‌بینی قطعی در علوم انسانی ممکن نیست، هرچند پیش‌بینی به‌صورت امکانی و با احتمال بالا امکان‌پذیر است. علل و عواملی وجود دارند که خارج از اختیار ما هستند و تنها کسانی می‌توانند پیش‌بینی قطعی داشته باشند که به علم مطلق یا علم غیب متصل باشند. انسان‌های عادی چنین توانی ندارند. بر اساس این مبانی، اگر لازم باشد، می‌توان بعداً به تفصیل به این بحث پرداخت.

6. ارزش‌گذاری یا ارزشیابی کنش‌ها و پدیده‌ها

یکی از کارهایی که عالمان علوم انسانی انجام می‌دهند، داوری ارزشی درباره کنش‌ها و پدیده‌هاست؛ این‌که یک کنش یا پدیده خوب است یا بد، هنجار است یا ناهنجار، مناسب است یا نامناسب، و این‌که باید تقویت شود یا تضعیف گردد. این داوری هم درباره وضعیت فعلی است و هم درباره وضعیتی که برای آینده پیش‌بینی می‌شود.

برای مثال، عالم علوم اجتماعی وضعیت تورم در ایران را توصیف می‌کند و سپس داوری می‌کند که آیا این وضعیت مطلوب است یا نامطلوب، باید به آن رضایت داد یا نسبت به آن ناراضی بود. یا وضعیت سن ازدواج در میان دانشجویان یک دانشگاه را بررسی می‌کند و سپس قضاوت می‌کند که این سن مناسب است یا نامناسب. در این مرحله، عالم علوم انسانی به جامعه، مدیران و مسئولان جهت می‌دهد و اعلام می‌کند که یک وضعیت، درست یا نادرست، خوب یا بد، فضیلت یا رذیلت است. این مرحله، مرحله ششم است.

7. کنترل، جهت‌دهی، هدایت‌گری یا راهبری رفتار

تمام این مراحل، مقدمه‌ای برای مرحله هفتم هستند که از آن با عنوان کنترل، جهت‌دهی، هدایت‌گری یا راهبری رفتار یاد می‌شود. اگر واقعیت را توصیف کرده‌ایم، علل و عوامل آن را شناخته‌ایم، آینده آن را پیش‌بینی کرده‌ایم و داوری ارزشی نیز انجام داده‌ایم، اکنون باید تعیین کنیم چه باید کرد. برای مثال، اگر تصویری از آینده ترسیم کرده‌ایم و آن را مطلوب دانسته‌ایم ـ مانند رسیدن به رتبه اول منطقه در علم و فناوری بر اساس چشم‌انداز بیست‌ساله ـ باید عواملی را که ما را به این هدف می‌رسانند تقویت کنیم و عواملی را که مانع رسیدن به آن‌اند تضعیف یا حذف کنیم. این کار ممکن است از طریق اصلاح آیین‌نامه‌ها، سیاست‌ها، گفتمان‌ها و ساختارها انجام شود. در این مرحله، نقص‌ها تکمیل، بدی‌ها تضعیف یا برطرف و خوبی‌ها تقویت می‌شوند. این مرحله، مرحله‌ای بسیار دشوار است.

به‌طور خلاصه، هفت کارکرد یا هفت نوع تحلیل در علوم انسانی وجود دارد. البته این تقسیم‌بندی استقرایی است. برخی اندیشمندان کارکردهای علم را به سه، برخی به یک، برخی به چهار یا پنج مورد تقلیل داده‌اند. دیدگاه‌های متعددی درباره رسالت‌ها و کارکردهای اصلی علم وجود دارد که در این‌جا به همین تقسیم‌بندی کلی بسنده می‌کنم.

این هفت کارکرد را می‌توان در یک دسته‌بندی دیگر به دو بخش کلی تقسیم کرد:

  1. کارکرد توصیفی به معنای عام که شامل پنج مرحله نخست است؛ یعنی توصیف واقعیت‌های فعلی یا آینده با استفاده از مدل‌ها و روش‌هایی که واقعیت را به ما نشان می‌دهند.

  2. کارکرد توصیه‌ای یا هنجاری که شامل دو مرحله پایانی، یعنی ارزش‌گذاری و کنترل است.

البته خودِ موضوع علوم انسانی ـ یعنی کنش‌های انسانی ـ جای بحث فراوان دارد و باید بررسی شود که این کنش‌ها چه ویژگی‌هایی دارند که آن‌ها را از کنش‌های طبیعی متمایز می‌کند. غفلت از این تفاوت می‌تواند ما را به خطا بکشاند و علوم انسانی را با علوم طبیعی همسان کند و انتظارات نادرستی پدید آورد. از این بحث فعلاً می‌گذرم.

اکنون می‌توان به بحث علوم انسانی اسلامی رسید.

بخش دوم گزارش

© 2026 تمام حقوق این سایت برای پایگاه خبری مفتاح انسانی اسلامی محفوظ می باشد.