علیرضا نصر اصفهانی، مدیر گروه آینده پژوهی مرکز پژوهشهای مجلس، در نشست «معماری امید در مسیر پیشرفت» مطرح کرد؛
آیا جنگ میتواند به تولد علوم انسانی جدید در ایران منجر شود؟ / وقتی اراده بر محاسبات قدرت غلبه میکند
پیش از جنگ، بسیاری از تحلیلها مؤلفههای قدرت ایران را در مقاومت، برنامه هستهای و توان موشکی خلاصه میکردند و تصور میشد با حذف این مؤلفهها، چیزی از ایران باقی نخواهد ماند. آنچه کمتر دیده میشد، ایمان مردم و حجم اراده آنان بود. این جنگ نشان داد که اراده میتواند بر الگوریتم محاسبات قدرت غلبه کند.
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری – تحلیلی مفتاح علوم انسانی اسلامی، علیرضا نصر اصفهانی، مدیر گروه آینده پژوهی مرکز پژوهشهای مجلس، در نشست «معماری امید در مسیر پیشرفت» مطرح کرد؛
علوم انسانی چیست؟ علوم انسانی، علم بررسی کنشهای انسانی است؛ روانشناسی در ساحت فردی، جامعهشناسی در ساحت اجتماعی و بررسی رفتار انسان در حوزههایی مانند بازار و تصمیمگیری.
اما انسان را نمیتوان خارج از تاریخ و تمدن دید. انسان امروز در دل یک تاریخ، یک تمدن و یک تبار شکل گرفته است؛ همان مدرنیته و تاریخ غرب. بنابراین، علوم انسانی بهطور طبیعی نمیتواند بهسادگی روایتی متفاوت از روایت مسلطی ارائه کند که تاکنون بر این حوزه حاکم بوده است.
در علوم انسانی موجود، رؤیا و هژمونی حاکم چیست؟ این است که یک نظم غربی وجود دارد و باید در آن ادغام شد؛ باید جزئی از زنجیره جهان بود و حتی امید را نیز در همان پارادایم تعریف کرد. نوعی خوشبینی تقدیرگرایانه وجود دارد که میگوید در نهایت، یک «رؤیای آمریکایی» در کار است؛ همه فرصت دارند و هرکس میتواند به جایگاه خود برسد. آمریکا خود را «سرزمین فرصتها» معرفی میکند و در این روایت، تا وقتی در این سرزمین و در این نظم قرار داشته باشید، متناسب با توان و موقعیت خودتان حق انتخاب دارید.
اما کجا بازی عوض میشود؟ آنجا که یک ملت تصمیم میگیرد و اراده میکند که نظم و صورتبندی جدیدی از علوم انسانی داشته باشد؛ علوم انسانیای که سرچشمه آن جای دیگری باشد. علوم انسانی جدیدی که میخواهد جنگ را صورتبندی کند، آیا امید و پیروزی را صرفاً در قالب توان نظامی و تسلیحات میبیند یا میگوید مردمی که در شب جنگ میتوانند کنشگر باشند و اراده داشته باشند، خودشان بخشی از این پیروزیاند؟
به نظر من، قبل از این جنگ، ادبیاتی که هم در داخل و هم در خارج میدیدیم، این بود که ایران در ضعیفترین نقطه خود قرار گرفته است. اندیشکدههای غربی میگفتند اکنون زمان شکست ایران است؛ چراکه بر اساس همان ادبیات، امنیت ایران چند مؤلفه اصلی داشت: مقاومت، برنامه هستهای و توان موشکی. تصور این بود که اگر این مؤلفهها یکییکی حذف شوند، بهتدریج چیزی از ایران باقی نخواهد ماند.
اما به نظر من، یک مؤلفه مهم در این تحلیلها کمتر دیده میشد و آن، ایمان مردم و حجم اراده آنها بود.
دیروز مقالهای از یکی از اندیشکدهها میخواندم که میگفت این جنگ ثابت کرد اراده میتواند بر الگوریتم محاسبات پیروز شود. تا پیش از این، با خودمان میگفتیم قدرت نظامی آمریکا چندین برابر ایران است و دو قدرت اتمی نیز پشت آن قرار دارند؛ بنابراین آیا اساساً ممکن است چنین قدرتی، در چنین موقعیتی، از کشوری با قدرتی بهمراتب کمتر شکست بخورد؟
پس نخستین نکتهای که میخواهم بر آن تأکید کنم این است که باید ببینیم از چه نوع علوم انسانی صحبت میکنیم: علوم انسانیای که در تاریخ و چارچوب تمدن غرب شکل گرفته یا علوم انسانیای که میخواهد بر اساس ادبیات مقاومت، رؤیای مقاومت، نگاه انسانی اسلامی و نگاه ایرانی شکل بگیرد.
البته در ادبیات غربی نیز جریانهای حاشیهای و انتقادی وجود دارند که درباره «امید رهاییبخش»، «امید رادیکال» و «امید ستیزهجو» سخن گفتهاند. همه این جریانها به نوعی بر این نکته تأکید دارند که امید اتفاقاً در دل مبارزه شکل میگیرد. در لحظهای که یک ملت تصمیم میگیرد آیندهاش چیزی متفاوت باشد، این امکان فشرده میشود و یک اراده جمعی شکل میگیرد.
برای نمونه، ارنست بلوخ و والتر بنیامین از جمله متفکرانی هستند که در این فضا کار کردهاند. اما حتی در اینجا نیز مسئله ما این است که نمیتوان صرفاً با همان مفاهیم و در چارچوب همان تمدن، خود را تعریف و مبارزه کرد. در «رؤیای آمریکایی» میگویند هر چیزی را که میخواهی، میتوانی داشته باشی؛ اما تو در درون این تفکر، حق داشتن یک رؤیای جدید را نداری. این همان چارچوب رسمی علوم انسانی در جهان است.
در موقعیت جنگ و در این چهار دهه، اتفاق مهمی در کشور افتاده است. دانشگاه در این مدت توسعه پیدا کرده و در برخی حوزهها، بهویژه مهندسی، توانسته خود را با یک رؤیا و تصویر مشخص از آینده پیوند بزند.
مثلاً با شهید حاجی زاده که صحبت میکردیم، میگفتند در ذهنشان تصویری از آینده داشتند و بر اساس آن تصویر کلان، حرکت میکردند. میگفتند با پروژه موشکی میتوانم به این رؤیا نزدیک شوم و به حرکت آن کمک کنم.
در بخشهایی از دانشگاه، طی این چهل سال، بر اساس یک تصویر و رؤیای مشخص، توانستیم بخشی از ظرفیت علمی کشور را به حرکت دربیاوریم. در دانشکدههای فنی و مهندسی، یک رؤیا شکل گرفت؛ برای مثال پروژه موشکی تعریف شد و نیروهای متخصص آمدند و روی آن کار کردند. بسیاری از افراد چالشها و سختیها را تحمل کردند تا بتوانند در این رؤیا نقش داشته باشند.
این رؤیا در حوزههای مختلف خودش را نشان داد؛ بخشی در سازندگی، بخشی در پروژه موشکی، بخشی در پژوهشهایی مانند رویان و بخشی در حوزههایی مانند نانوتکنولوژی.
اما در علوم انسانی، به نظر من کمتر میتوان گفت که چنین رؤیایی شکل گرفته است؛ رؤیایی که بتواند دانشگاه را به حرکت درآورد و یک جریان علمی ایجاد کند. البته بحثهایی مانند نهضت نرمافزاری، عدالت و بعدتر الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت مطرح شد و جریانهایی نیز شکل گرفت، اما اینها نتوانستند به اندازهای که در حوزههای فنی و مهندسی شاهد بودیم، موجب شکلگیری یک جریان قدرتمند و متمایز در علوم انسانی شوند.
اتفاقی که در این جنگ افتاد این بود که مردم خیلی جلوتر از نخبگان حرکت کردند. این را در تجمعات و در رفتار اجتماعی مردم میبینیم. مردم بیشتر به آینده فکر میکنند. خانواده بهعنوان یک واحد اجتماعی، اساساً با آینده سروکار دارد؛ یک خانواده به ده، بیست یا حتی سی سال آینده خود فکر میکند.
وقتی مردم دیدند آیندهای در حال متولد شدن است و امکان پیروزی در این جنگ وجود دارد، وارد میدان شدند. قبل از این، در برخی تجمعات، عدهای در ذهنشان این بود که کشور آیندهای ندارد. اما این بار، وقتی مردم دیدند به واسطه اراده و ایمان بخشی از جامعه و در کنار آن، شکلگیری قدرت، امکان دیگری به وجود آمده است، وارد میدان شدند.
به نظر من، در اینجا یک آینده جدید متولد شد؛ آیندهای که در آن میتوانیم در مواجهه با ابرقدرتها نیز حرکت کنیم و صرفاً تماشاگر نباشیم.
اکنون دو مسیر پیش روی ایران قرار دارد. یا میتوانیم این دانش و این اتفاقاتی را که در میدان شکل گرفتهاند، صورتبندی کنیم و از دل آنها به یک علوم انسانی جدید برسیم، یا دوباره به همان چارچوب پیشین بازگردیم.
تجربه کشورهای دیگر نیز این را نشان میدهد. برای مثال، در آمریکا دانش آیندهپژوهی در بستر یک مسئله واقعی و مرتبط با جنگ شکل گرفت. در سال ۱۹۶۲، مسئلهای که روی میز شورای امنیت آمریکا بود، این بود که شوروی چگونه ممکن است به آمریکا حمله کند. این مسئله ابتدا در اندیشکدهها به یک پروژه تبدیل شد، سپس روشهایی مانند «دلفی» شکل گرفت و بهتدریج دانش آیندهپژوهی در اندیشکدهها و دانشگاهها گسترش پیدا کرد.
بسیاری از دانشهای دیگر نیز به همین شکل در دل جنگها و مسائل واقعی متولد شدهاند. اساساً علوم استراتژیک نیز ریشه در نیازهای نظامی و امنیتی دارد.
من اکنون چنین امکانی را پیش روی خودمان میبینم. در ابتدای جنگ، برخی اندیشکدهها در موقعیتی گیجکننده قرار گرفته بودند و نمیدانستند از اینجا به بعد باید چه کنند. اما از این به بعد میتوان تا حدی قضاوت کرد که مسیر کشور چگونه پیش میرود.
به نظر من، مسئله مهم برای یک سال آینده این است که آیا میتوانیم از این تجربه میدانی به یک مسیر جدید در علوم انسانی برسیم یا نه. منظورم این نیست که در یک سال آینده ناگهان یک علوم انسانی کامل متولد شود؛ بلکه باید یک مسیر جدید شکل بگیرد، همانطور که دانش آیندهپژوهی یا بسیاری از دانشهای دیگر در بستر جنگها شکل گرفتند.
اگر بتوانیم به این روایت برسیم، میتوانیم امیدوار باشیم که بعد از این جنگ، یک جریان جدید در علوم انسانی نیز شکل بگیرد.
اما اگر فضای سیاستگذاری ما دوباره عادی شود و بخواهیم از این موقعیت استثنایی خارج شویم، مسئله متفاوت خواهد بود. اگر جنگ تمام شود و در ذهنمان این باشد که به شرایط قبل از هشت اسفند برگردیم، یا به جهانی بدون تحریم بازگردیم، یا به جهانی برگردیم که دیگر محیط آن سیال و امنیتی نیست، در واقع بخش مهمی از تجربهای را که پشت سر گذاشتهایم، نادیده گرفتهایم.
ممکن است دوباره این نگاه شکل بگیرد که ما به همان نظم قبلی بازگردیم؛ دعوایی شده، حالا آشتی کنیم، وفاق داشته باشیم، همه با هم خوب باشیم و در نهایت کار خاصی نکنیم.
در حالی که امروز در جهانی زندگی میکنیم که دیگر همان جهان قبلی نیست. قلب این مسئله همین است: دیگر آن نظم سابق وجود ندارد و هر کشوری باید نسبت به امنیت و آینده خودش حساس باشد.
اگر در این خوشبینی باقی بمانیم و جامعه، کنشگران و روشنفکران نیز همین وضعیت را بیشتر صورتبندی کنند، به نظر من پس از مدتی دوباره همان جریان غالب بازخواهد گشت. ویدئو کامل