به گزارش خبرنگار پایگاه خبری – تحلیلی مفتاح علوم انسانی اسلامی، لیلی الشریف، پژوهشگر روانشناسی اسلامی و مشاور روانپزشکی کودک و نوجوان، در یادداشتی به بررسی انتقادی مقالهای با عنوان «جدال بر سر DSM-5: تشخیص و جامعهشناسی نقد» نوشته «مارتین بیکرسگیل» پرداخته است؛
در این یادداشت تلاش شده است مهمترین ایدههای مقالهٔ بیکرسگیل را تبیین و تحلیل کند و نشان دهد که چرا به یک نظریهٔ جامع روانشناختی نیاز داریم؛ نظریهای که ویژگیهای منحصربهفرد انسان را در بستر ارزشها و باورهای ایمانی او بازتاب دهد و نگرش روانشناختی را از وابستگی به الگوهای غربی رها سازد.
مقدمه
حوزهٔ روانپزشکی نوین در دهههای اخیر دستخوش تحولات عمیقی شده است. این تحولات در پیشرفت ابزارهای تشخیص، گسترش دامنهٔ «اختلالات روانی» و افزایش نقش نهادهای علمی در شکلدهی به مفاهیم رایج روانشناسی نمود یافته است. در این میان، راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM) که از سوی انجمن روانپزشکی آمریکا منتشر میشود، یکی از مهمترین منابع مرجع به شمار میرود و تأثیر گستردهای بر درمانهای بالینی، پژوهشهای دانشگاهی و حتی مباحث اجتماعی داشته است.
با وجود جایگاه رسمی و علمی این راهنما، نسخهٔ پنجم آن (DSM-5) از نقد و مناقشه مصون نماند. از زمان انتشار این نسخه در سال ۲۰۱۳ از سوی انجمن روانپزشکی آمریکا، موج گستردهای از انتقادها از سوی پژوهشگران، متخصصان، درمانگران و نهادهای علمی مطرح شد که نشاندهندهٔ وجود اختلافات عمیق معرفتی و همچنین تعارض منافع در پسِ فرایند طبقهبندی اختلالات روانی بود.
در همین چارچوب، مارتین بیکرسگیل در مقالهای با عنوان «جدال بر سر DSM-5: تشخیص و جامعهشناسی نقد» تحلیلی جامعهشناختی ارائه میکند. او به جای بررسی محتوای خودِ راهنما، ساختار اجتماعی، سیاسی و معرفتی نقدهای واردشده به آن را واکاوی میکند و به این پرسشها میپردازد که منتقدان چه کسانی هستند، چرا به نقد این راهنما پرداختهاند و این نقدها چه پیامدهای علمی و اجتماعی به همراه داشته است.
هدف این ترجمه همراه با نقد و تحلیل، ارائهٔ گزارشی فشرده از مهمترین محورهای مقالهٔ مارتین بیکرسگیل و سپس تحلیل انتقادی آن است؛ تحلیلی که ضرورت تدوین یک نظریهٔ جامع روانشناختی مبتنی بر نگاهی کلنگر به انسان را آشکار میسازد؛ نظریهای که بتواند نگرش روانشناختی را از وابستگی به معیارهای تشخیصیای که لزوماً بازتابدهندهٔ واقعیت انسان نیستند و با نظام ارزشی و باورهای ایمانی او سازگاری ندارند، رهایی بخشد.
۱. نگاهی به مقالهٔ بیکرسگیل دربارهٔ مناقشات پیرامون DSM-5
مارتین بیکرسگیل در مقالهٔ خود، مناقشات و بحثهای شکلگرفته پیرامون نسخهٔ پنجم راهنمای DSM-5 را از منظر جامعهشناسی تحلیل میکند. هدف او ارزیابی مستقیم و علمی محتوای این راهنما نیست، بلکه میخواهد ماهیت گفتمان انتقادی شکلگرفته دربارهٔ آن را بررسی کند؛ اینکه این نقدها از سوی چه کسانی مطرح شدهاند، با چه انگیزههایی بیان شدهاند، از چه ابزارها و استدلالهایی بهره میگیرند و چه پیامدهای اجتماعی و حرفهای به دنبال دارند.
مهمترین محورهای این مقاله عبارتاند از:
پیشینهٔ مناقشه
نویسنده اشاره میکند که اختلافنظرها دربارهٔ DSM-5 همزمان با انتشار آن آغاز نشد، بلکه از اواخر دههٔ ۱۹۹۰ زمینههای این بحث شکل گرفته بود. بهویژه پس از نخستین همایش مربوط به این راهنما که در سال ۱۹۹۹ با همکاری انجمن روانپزشکی آمریکا و مؤسسهٔ ملی سلامت روان آمریکا (NIMH) برگزار شد، گفتوگوها و نقدهای گستردهای پیرامون آن آغاز شد.
شفافیت ظاهری
بیکرسگیل توضیح میدهد که انجمن روانپزشکی آمریکا برای نشان دادن رویکردی باز و شفاف، پیشنویس DSM-5 را در یک وبسایت عمومی منتشر کرد. با این حال، او معتقد است این اقدام بیش از آنکه ناشی از تعهد واقعی به شفافیت باشد، واکنشی به فشارهای بیرونی و تلاشی برای جلوگیری از انتقادهایی بود که این انجمن را به تصمیمگیری پشت درهای بسته متهم میکردند.
نقد «پزشکیسازی امور طبیعی»
نویسنده به یکی از مهمترین انتقادهای مطرحشده علیه DSM-5 میپردازد؛ انتقادی که بر گسترش دامنهٔ تشخیصهای روانپزشکی تأکید دارد. بر اساس این دیدگاه، تجربههای طبیعی و رایج انسانی، مانند اندوه و اضطراب، بهتدریج در قالب اختلالات روانی تعریف میشوند و در نتیجه، آنچه بخشی طبیعی از زندگی انسان است، رنگوبوی بیماری به خود میگیرد.
گسترش مناقشه به رسانهها و افکار عمومی
بیکرسگیل نشان میدهد که این بحثها محدود به محافل دانشگاهی نماند، بلکه به رسانهها و افکار عمومی نیز کشیده شد. پزشکان، صاحبنظران و برخی چهرههای شناختهشده نسبت به گسترش دامنهٔ تشخیصهای روانپزشکی و تأثیر آن بر شکلگیری هویت افراد و برداشت جامعه از سلامت و بیماری ابراز نگرانی کردند.
اعتراض به برخی طبقهبندیهای خاص
نویسنده به دو نمونه از تصمیمهای جنجالبرانگیز DSM-5 اشاره میکند: ادغام «سندرم آسپرگر» در طیف اختلال اوتیسم و حذف استثنای سوگواری از معیارهای تشخیص افسردگی. هر دو تصمیم با واکنشهای گستردهای از سوی متخصصان و نیز افراد مبتلا و خانوادههای آنان روبهرو شد.
رابطهٔ DSM با صنعت داروسازی
بیکرسگیل دیدگاه منتقدانی را مطرح میکند که معتقدند تغییرات و بهروزرسانیهای تشخیصی در DSM تنها بر پایهٔ شواهد علمی انجام نمیشود، بلکه منافع شرکتهای داروسازی نیز در آن نقش دارد؛ پدیدهای که از آن با عنوان «پزشکیسازی دارومحور» یا نفوذ منافع صنعت دارو در نظام تشخیص یاد میشود.
موضع مؤسسهٔ ملی سلامت روان آمریکا (NIMH)
مقاله همچنین به موضع رسمی توماس اینسل، مدیر وقت مؤسسهٔ ملی سلامت روان آمریکا، میپردازد. او اعتبار DSM-5 را زیر سؤال برد و اظهار داشت که این راهنما از پشتوانهٔ زیستشناختی دقیق و قابل اتکایی برخوردار نیست. اینسل همچنین اعلام کرد که این مؤسسه مسیر پژوهشهای خود را از چارچوب طبقهبندیهای DSM به سمت الگوهای پژوهشی دیگری هدایت خواهد کرد.
تأثیر تشخیص بر شکلدهی به واقعیت اجتماعی
بیکرسگیل در پایان مقاله تأکید میکند که تشخیصهای روانپزشکی صرفاً ابزارهایی برای درمان و تشخیص بالینی نیستند، بلکه در شکلدهی به درک افراد از خود و نیز تعریف جامعه از «طبیعی» و «بیمار» نقش اساسی دارند. از این رو، این نظامهای تشخیصی نوعی قدرت معرفتی و اجتماعی اعمال میکنند که باید همواره مورد نقد و ارزیابی قرار گیرد.
۲) تحلیل انتقادی
پس از مرور مهمترین محورهای مقالهٔ مارتین بیکرسگیل، مجموعهای از نکات تحلیلی و انتقادی اساسی مطرح میشود که شایستهٔ تأمل است. این نکات نهتنها به درک ماهیت مناقشات درونی غرب دربارهٔ راهنمای DSM-5 کمک میکند، بلکه امکان بهرهگیری از همین نقدهای غربی را نیز فراهم میآورد؛ نقدهایی که کاستیها و شکنندگی مبانی معرفتی روانشناسی معاصر را آشکار میسازند.
این نقدها زمینه را برای بازسازی نظریههای روانشناختی بر پایهٔ یک مرجعیت جامع اسلامی فراهم میکنند؛ مرجعیتی که انسان را با نگاهی یکپارچه و همهجانبه مینگرد.
از این منظر، نقدهایی که از درون نهادهای علمی غرب مطرح شدهاند، نهتنها مشروعیت اندیشیدن مستقل را تقویت میکنند، بلکه ابزارهای معرفتی مناسبی برای نقد و بازخوانی الگوی رایج روانشناسی و پایهگذاری یک پارادایم روانشناختی با رویکردی جامع و اسلامی در اختیار ما قرار میدهند.
چالش بیطرفی تشخیص در DSM
بیکرسگیل نشان میدهد که انتقادهای واردشده به DSM-5 پدیدهای تازه نیست، بلکه ادامهٔ روندی طولانی از تردید نسبت به بیطرفی این راهنما، بهویژه در ارتباط با صنعت داروسازی، به شمار میرود. در همین زمینه، پژوهشگر «گوتل» بیان میکند که شرکتهای داروسازی بهتدریج نقش مؤثری در جهتدهی به روندهای تشخیص پیدا کردهاند؛ پدیدهای که از آن با عنوان «داروییسازی» (Pharmaceuticalisation) یاد میشود. در این فرایند، دستهبندی اختلالات روانی بیش از آنکه بر اساس منافع بیماران شکل گیرد، تحت تأثیر منطق بازار و منافع اقتصادی بازتعریف میشود.
بیکرسگیل همچنین توضیح میدهد که DSM برخلاف بسیاری از شاخههای پزشکی، بر شاخصهای زیستی و عینی استوار نیست، بلکه بر توافق متخصصان دربارهٔ مجموعهای از علائم و نشانههای رفتاری تکیه دارد. از همین رو، تشخیصهای آن میتواند تحت تأثیر عوامل فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی قرار گیرد و از قطعیت و عینیت کامل برخوردار نباشد.
این واقعیت، فرصت مناسبی برای اندیشمند مسلمان فراهم میکند تا مبانی معرفتی و انسانشناختی روانشناسی معاصر را مورد بازاندیشی قرار دهد و بر مشروعیت طراحی الگویی جایگزین تأکید کند؛ الگویی که ابعاد معنوی، اخلاقی و جامع وجود انسان را در کانون توجه قرار دهد و از نگرش مادیگرایانه و تقلیلگرایی که تجربهٔ انسانی را صرفاً به شاخصهای عصبی یا کارکردی فرو میکاهد، فاصله بگیرد.
مشروعیت نقد در روانشناسی غرب
مطالعهٔ بیکرسگیل، همراه با طیف گستردهای از دیدگاههای انتقادی در غرب، نشان میدهد که روانشناسی غربی نه گفتمانی بسته و تغییرناپذیر، بلکه حوزهای پویا و زنده است که بر پایهٔ نقد، بازنگری و اصلاح مستمر رشد میکند. انتقاد از DSM-5 تنها از سوی منتقدان بیرونی مطرح نشده، بلکه از بالاترین سطوح نهادهای علمی، از جمله مدیر مؤسسهٔ NIMH، روانپزشکان برجسته، استادان دانشگاه، سردبیران نشریات علمی و حتی رسانههای عمومی نیز مطرح شده است.
گستردگی این نقدها، از نهادهای رسمی گرفته تا متخصصان و افکار عمومی، نشان میدهد که نقد علمی نهتنها موجب تضعیف علم نمیشود، بلکه به رشد آن، آشکار شدن محدودیتهای ساختاری و اصلاح کاستیهای آن کمک میکند.
بر این اساس، نقد روانشناسی غربی از منظر اسلامی را نمیتوان خروج از چارچوب روش علمی دانست؛ بلکه چنین نقدی ادامهٔ طبیعی همان روند انتقادی است که در درون خود این علم نیز وجود دارد. افزون بر این، چنین رویکردی گامی ضروری در مسیر شکلدهی به الگویی روانشناختی است که با فطرت انسان، یکپارچگی جسم و روح، و نیز بستر اجتماعی و فرهنگی او هماهنگ باشد.
مناقشه پیرامون DSM-5 و رهایی آگاهی انتقادی در اندیشه اسلامی
در محافل علمی و رسانهای غرب، پیرامون DSM-5 بحثها و مناقشات گستردهای شکل گرفت که نهادهای معتبر و اثرگذاری مانند مؤسسه ملی سلامت روان آمریکا (NIMH) نیز در آن نقش داشتند. این مؤسسه بهصراحت اعلام کرد که تشخیصهایی که صرفاً بر علائم بالینی استوارند، از پشتوانه زیستشناختی دقیق و قابلاعتمادی برخوردار نیستند. چنین رویکردی نشان میدهد که حتی الگوی رایج روانشناسی در غرب نیز از نقد، بازنگری و ارزیابی مستمر مصون نیست.
در مقابل، در بسیاری از جوامع عربی و اسلامی، هنوز الگوهای روانشناسی غربی غالباً بهعنوان حقایقی قطعی و نهایی تلقی میشوند و هرگونه نقد آنها با واکنشهایی از این دست روبهرو میشود: «تو چه کسی هستی که این نظریهها را نقد میکنی؟ آزمایشگاه و ابزارهای پژوهشیات کجاست؟» گویی اعتبار نقد علمی تنها در گرو برخورداری از امکانات و ابزارهای غربی است، نه استحکام روش و درستی مبانی فکری.
در حالی که واقعیت این است که خودِ غرب نیز دانش خود را مقدس و غیرقابل نقد نمیداند، بلکه آن را همواره در معرض بازنگری قرار میدهد. این واقعیت، ضرورت رهایی اندیشه انتقادی در جهان اسلام از وابستگی معرفتی را آشکار میسازد و بر لزوم گذار از جایگاه مصرفکننده دانش به جایگاه تولیدکننده نظریه در حوزه روانشناسی انسان تأکید میکند.
نقش رسانهها در شکلدهی به دانش روانشناختی
مناقشات مربوط به DSM-5 به محافل دانشگاهی محدود نماند، بلکه از طریق رسانهها و فضای مجازی به عرصه عمومی راه یافت و به موضوعی اثرگذار بر سیاستگذاریها و تصمیمهای نهادهای علمی تبدیل شد. رسانههای بزرگ، پایگاههای تخصصی نقد، نویسندگان، فعالان اجتماعی و حتی انجمنهای بیماران، با ایجاد موجی از مطالبهگری اجتماعی، نهادهای علمی را وادار کردند تا برخی از پیشنهادهای تشخیصی خود را مورد بازنگری قرار دهند.
این جریان رسانهای نشان داد که شکلگیری نظامهای طبقهبندی روانشناختی تنها حاصل پژوهشهای آزمایشگاهی نیست، بلکه عوامل اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی نیز در آن نقش دارند. همچنین پرسشهای مهمی درباره شفافیت، منافع عمومی و حقوق بیماران مطرح شد که بیانگر آن است که تولید دانش روانشناختی، افزون بر آزمایشگاه، در بستر جامعه و فرهنگ نیز صورت میگیرد.
این واقعیت، پژوهشگران مسلمان را به این نکته توجه میدهد که پروژه بنیانگذاری بر مبانی روانشناسی اسلامی نباید صرفاً به فعالیتهای دانشگاهی و نخبگانی محدود شود، بلکه به یک حرکت فکری و رسانهای آگاهانه نیاز دارد تا بتواند در شکلدهی به درک عمومی از انسان و سلامت روان نقشآفرین باشد.
گسترش دامنه اختلالات و پزشکیسازی امور طبیعی
یکی از مهمترین انتقادهایی که به DSM-5 وارد شده، پدیده «پزشکیسازی امور طبیعی» است؛ یعنی قرار دادن تجربههای رایج و طبیعی زندگی انسان در زمره اختلالات روانی. بسیاری از پژوهشگران معتقدند این رویکرد موجب گسترش بیدلیل دامنه اختلالات روانی شده است؛ بهگونهای که تجربههایی مانند اندوه، اضطراب یا تنشهای اجتماعی، به تشخیصهای رسمی تبدیل میشوند که قابلیت ثبت در نظامهای پزشکی و درمان دارویی را پیدا میکنند.
آلن فرانسیس، رئیس گروه تدوین DSM-IV، نسبت به این روند هشدار داده و آن را زمینهساز پدیدهای دانسته است که از آن با عنوان «همهگیریهای کاذب مثبت» یاد میکند؛ وضعیتی که در آن، بدون وجود شواهد زیستشناختی یا بالینی کافی، شمار افرادی که بیمار تلقی میشوند بهطور پیوسته افزایش مییابد. در چنین شرایطی، تشخیص روانپزشکی به جای آنکه ابزاری برای فهم رنج و مشکلات انسان باشد، به سازوکاری برای تنظیم و کنترل رفتار انسان بر اساس معیارهایی محدود تبدیل میشود.
در نهایت، پرسشی اساسی همچنان باقی است: آیا با دانشی روبهرو هستیم که به انسان کمک میکند خود را بهتر بشناسد، یا با نظامی مواجهیم که میکوشد انسان را مطابق الگوها و هنجارهای از پیش تعیینشده بازتعریف و بازسازی کند؟
تشخیص روانپزشکی؛ از ابزار پزشکی تا کنش اجتماعی
محدود کردن تشخیص روانپزشکی به یک ابزار صرفاً پزشکی و بیطرف، موجب نادیده گرفتن بُعد عمیقتر آن میشود؛ زیرا تشخیص، افزون بر کارکرد درمانی، نوعی کنش اجتماعی و فرهنگی است که در شکلدهی به آگاهی فردی و جمعی نقش دارد. هر نظام طبقهبندی تشخیصی تنها بیماری را مشخص نمیکند، بلکه مرزهای «طبیعی» و «غیرطبیعی» را نیز بازتعریف میکند و بر روابط اجتماعی، سیاستهای سلامت و شیوه نگرش انسان به خود و دیگران اثر میگذارد.
از این منظر، یک نظریه جامع روانشناسی اسلامی باید از نگاه تقلیلگرایانه به تشخیص فراتر رود و آن را پدیدهای ارزشمحور بداند که بر هویت فردی، همبستگی اجتماعی و معنای رنج انسانی تأثیر مستقیم میگذارد. در اندیشه اسلامی، انسان صرفاً موجودی زیستی نیست، بلکه حقیقتی یکپارچه از جسم، نفس، عقل و روح است. بر همین اساس، مفهوم «سلامت روان» نیز باید با تکیه بر این نگاه جامع، بازتعریف و بازسازی شود.
اختلاف دیدگاه NIMH و DSM؛ نشانهای از چالشهای معرفتی
تفاوت دیدگاه میان مؤسسه ملی سلامت روان آمریکا (NIMH) و DSM-5 نمونه روشنی از اختلافهای بنیادین در درون نظام روانشناسی غرب است. در حالی که DSM تشخیص را بر پایه اجماع متخصصان درباره علائم بالینی استوار میکند، NIMH این رویکرد را به دلیل نداشتن پشتوانه زیستشناختی معتبر مورد انتقاد قرار داد و معتقد بود که این نظام بر طبقهبندیهایی ظاهری تکیه دارد که با شاخصهای دقیق آزمایشگاهی پشتیبانی نمیشوند.
این اختلاف نشان میدهد که نظام طبقهبندی روانشناسی غرب حقیقتی قطعی و نهایی نیست، بلکه تفسیری علمی است که میتواند مورد بازنگری، اصلاح یا حتی جایگزینی قرار گیرد. ازاینرو، پژوهشگر مسلمان الزامی ندارد که این الگوها را بدون نقد بپذیرد، بلکه میتواند از همین اختلافها برای طراحی الگویی بهره گیرد که بر اساس جهانبینی توحیدی و نگاه اسلامی به انسان شکل گرفته باشد، نه بر پایه نظامهای طبقهبندیای که مبانی آنها پیوسته در حال تغییر است.
جسارت نقد در درون نهادهای علمی غرب
یکی از برجستهترین ویژگیهای موج انتقاد از DSM-5، شجاعت فکریای بود که از درون خود نهادهای علمی غرب بروز کرد. توماس اینسل، مدیر وقت NIMH که یکی از تأثیرگذارترین چهرههای پژوهش روانشناسی در جهان به شمار میرفت، آشکارا مبانی DSM-5 را رد کرد و اعلام نمود که این راهنما از اعتبار علمی کافی برخوردار نیست و تشخیصهای آن بر نشانههای ظاهری استوار است، نه بر معیارهای دقیق زیستشناختی.
نکته قابل توجه آن است که این انتقاد تنها در مقالههای علمی یا نشستهای تخصصی مطرح نشد، بلکه اینسل آن را مستقیماً در وبلاگ رسمی مدیر مؤسسه NIMH منتشر کرد و با زبانی روشن و صریح، هم پژوهشگران و هم عموم مردم را مخاطب قرار داد. همین امر باعث شد نقد او بازتاب گستردهای پیدا کند و از نظر نمادین اهمیت ویژهای بیابد.
این رویداد نشان میدهد که فضای علمی غرب ظرفیت بالایی برای بازنگریهای بنیادین دارد و جایگاههای علمی و مدیریتی نهتنها مانع نقد نیستند، بلکه گاه خود زمینهساز آن میشوند.
از این منظر، سخنانی که گاه در برخی جوامع اسلامی شنیده میشود، مانند اینکه «تو چه کسی هستی که نقد میکنی؟»، با مشاهده چنین نمونههایی اعتبار خود را از دست میدهد؛ زیرا در غرب، خودِ مدیران و رهبران بزرگترین مراکز علمی پیشگام نقد نظریههای رایج هستند.
نتیجهگیری
مناقشه گستردهای که مارتین بیکرسگیل درباره DSM-5 بررسی کرده است، نشان میدهد که روانپزشکی غرب، با وجود جایگاه علمی و نهادی خود، از نقد و بازنگری مصون نیست. حتی بسیاری از برجستهترین پژوهشگران و مدیران نهادهای علمی، از جدیترین منتقدان این راهنما بودهاند. این امر نشان میدهد که تفکر انتقادی نه نشانه خروج از چارچوب علم، بلکه یکی از عوامل اساسی پیشرفت و پویایی آن است.
مقاله بیکرسگیل زمینه مناسبی برای تأمل در مسائل مهمی همچون ماهیت تشخیص روانپزشکی، حدود بیطرفی آن و ارتباطش با قدرت، صنعت داروسازی و فرهنگ فراهم میکند. اگر فضای علمی غرب به مرحلهای رسیده است که میتواند از درون خود به نقد مبانی خویش بپردازد، جوامع اسلامی نیز که از نظام معرفتی و ارزشی متفاوتی برخوردارند، سزاوارترند که با نگاهی مستقل، الگوهای رایج را نقد کنند، از وابستگی معرفتی فاصله بگیرند و به سوی تولید مفاهیم و نظامهای تشخیصی متناسب با نگرش جامع خود به انسان حرکت کنند.
بنابراین، نقد الگوی رایج غربی به معنای نفی علم نیست، بلکه گامی اساسی در مسیر شکلگیری یک نظریه جامع روانشناسی اسلامی است؛ نظریهای که میان جسم و روان، عقل و قلب، فرد و جامعه تعادل برقرار کند و رنج انسانی را در چارچوبی ایمانی، اخلاقی و انسانی معنا ببخشد.
شایان ذکر است که مقاله «جدال بر سر DSM-5: تشخیص و جامعهشناسی نقد» اثر مارتین بیکرسگیل در مجله Journal of Medical Ethics منتشر شده است؛ مجلهای که بر اساس رتبهبندی SCImago در حوزه اخلاق پزشکی و مسائل اجتماعی پزشکی در چارک نخست (Q1) قرار دارد. این مقاله از منابع شاخص در مطالعات انتقادی درباره DSM-5 به شمار میرود و تاکنون بیش از ۲۳۰ بار در آثار علمی مورد استناد قرار گرفته است.
منبع مقاله
Pickersgill MD. Debating DSM-5: Diagnosis and the Sociology of Critique. Journal of Medical Ethics. ۲۰۱۴;۴۰:۵۲۱–۵۲۵
نویسنده مقاله
مارتین دی. بیکرسگیل (Martyn D. Pickersgill)
مارتین دی. بیکرسگیل استاد جامعهشناسی پزشکی و علوم در دانشکده پزشکی دانشگاه ادینبرو است و کرسی استادی این رشته را در اختیار دارد.
پژوهشهای او بر ابعاد اجتماعی، اخلاقی و حقوقی پزشکی زیستی، سلامت روان و علوم اعصاب متمرکز است. وی بهطور ویژه بررسی میکند که دانش پزشکی چگونه تولید میشود و این دانش چه تأثیری بر فرد و جامعه میگذارد.
بیکرسگیل از بنیانگذاران یکی از مراکز پژوهشی پیشرو، یعنی مرکز پزشکی زیستی، خود و جامعه (Centre for Biomedicine, Self & Society) در دانشگاه ادینبرو است. این مرکز با حمایت بنیاد ولکام (Wellcome Trust) تأسیس شده و به مطالعه پزشکی از منظر اجتماعی و اخلاقیِ انتقادی میپردازد.
او تاکنون حدود ۹۰ اثر علمی شامل مقالههای پژوهشی، مقالات تخصصی و فصلهایی از کتابهای علمی منتشر کرده است.
مترجم و تحلیلگر
دکتر لیلی الشریف
دکتر لیلی الشریف، متخصص (مشاور) روانپزشکی کودک و نوجوان، عضو پیشین هیئت علمی (دانشیار) دانشکده پزشکی دانشگاه صفاقس تونس و مشاور پیشین بیمارستان کودکان طائف در عربستان سعودی است.
وی در درمان شناختی ـ رفتاری (CBT) تخصص دارد و تاکنون ۲۰ مقاله علمی در نشریات علمی داوریشده منتشر کرده است.
دکتر الشریف همچنین دارای کارشناسی علوم اسلامی با گرایش قرآن کریم و علوم قرآنی از دانشگاه مدینه جهانی است و در حال حاضر، تمرکز اصلی پژوهشهای او بر مطالعه و تبیین علوم روانشناختی از منظر اسلامی قرار دارد.
https://ihkn.ir/?p=46516
پروژه بنیانگذاری بر مبانی روانشناسی اسلامی نباید صرفاً به فعالیتهای دانشگاهی و نخبگانی محدود شود، بلکه به یک حرکت فکری و رسانهای آگاهانه نیاز دارد تا بتواند در شکلدهی به درک عمومی از انسان و سلامت روان نقشآفرین باشد.






















نظرات