به گزارش خبرنگار پایگاه خبری – تحلیلی مفتاح علوم انسانی اسلامی، به نقل از پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی،؛ حجتالاسلام والمسلمین محمد ملک زاده، عضو هیأت علمی گروه سیاست پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، در گفتگویی به واکاوی نسبت پروژههای مدرنیزاسیون در ایران با «امتداد تمدنی» یا «گسست از آن» پرداخت. ایشان از صاحبنظران برجسته در حوزه تاریخ سیاسی معاصر ایران، مبانی تمدنی و نسبت دین و سیاست هستند. محور اصلی این مصاحبه، بررسی پرسش بنیادین زیر است:
«با فرض امتداد یافتن سلسله پهلوی (سناریوی عدم وقوع انقلاب ۱۳۵۷)، کدام مسیر از تحولات ایران به سمت «گسترش تمدنی» پیش میرفت و کدام مسیر به «پسرفت تمدنی» منتهی میشد؟»
سوال:
جناب دکتر ملکزاده، خوش آمدید. لطفاً اگر تمایل دارید، نخست توضیحی کوتاه درباره سوابق و دغدغههای پژوهشی خود بفرمایید، سپس وارد بحث اصلی شویم.
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
سپاسگزارم از حسن توجه و فرصتی که در اختیار بنده قرار دادید. بنده سالهاست که در حوزه تاریخ سیاسی معاصر ایران، به ویژه دوره پهلوی، و همچنین مبانی تمدنی و نسبت دین و سیاست در ایران پژوهش میکنم. دغدغه اصلی من همواره این بوده که بدانیم پروژههای مدرنیزاسیون در ایران تا چه اندازه با زیستبوم فرهنگی و تاریخی ما همخوانی داشته و چه نسبتی با «امتداد تمدنی» برقرار کردهاند. خوشحالم که این فرصت فراهم شده تا در این گفتوگو حضور داشته باشم.
محور اول: مبانی نظری و مفهومی «امتداد تمدنی» در ایران
سوال:
به نظر شما مهمترین شاخصهایی که یک «امتداد تمدنی» را در ایران از «گسست» یا «پسرفت» آن متمایز میکند، کداماند؟ آیا این شاخصها عمدتاً اقتصادی-فناورانهاند، نهادی-حقوقیاند، فرهنگی-هویتیاند، یا تلفیقی از آنها؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
برای پاسخ به این سؤال ابتدائاً باید به این مقدمه توجه داشته باشیم که در ادبیات نظریه ایرانشناسی به طور کلی، تمدن معمولاً به صورت ساختاری و چندلایه فهم میشود. بنابراین «امتداد تمدنی» نه فقط با یک شاخص، بلکه با تلفیقی از شاخصها باید سنجیده شود. برخی از مهمترین محورهای قابل سنجش در این عرصه عبارتند از:
یک: شاخصهای اقتصادی و فناورانه – که نشاندهنده ظرفیت یک جامعه برای تولید، انباشت و انتقال تواناییهای مادی هستند؛ مثل توان تولید صنعتی، زیرساختهای ارتباطی، انرژی، حمل و نقل، رشد علمی و فناورانه، مدیریت اقتصادی و برنامهریزیهای بلندمدت برای اقتصاد کشور، و همچنین مسائل مربوط به شهرنشینی. در ادبیات تمدنی، این موارد شرط لازم هستند، اما به تنهایی کافی نیستند، به خاطر اینکه ممکن است توسعهیافتگی مادی همراه با بحران مشروعیت و گسست فرهنگی یا شکنندگی نهادی باشد و در حقیقت مسیر تمدنی را با توقف مواجه کند.
دوم: شاخصهای نهادی و حقوقی – این سطح در ادبیات معاصر علوم سیاسی به مثابه قلب پایداری تمدنی تلقی میشود. مباحثی مثل حاکمیت قانون، ثبات و پیشبینیپذیری قواعد مشارکت، وجود نهادهای مدنی (احزاب، انجمنها) و همچنین ظرفیت دولت و سازوکارهای مسالمتآمیز انتقال قدرت، ذیل شاخصهای نهادی و حقوقی بررسی میشوند. تمدنی که در سطح مادی رشد بکند اما نهادهای پایداری نداشته باشد ممکن است دچار گسست تمدنی شود. نمونههای تاریخی آن فراوان است؛ مثل مصر باستان، چین در دورههای متوالی، یا امپراتوری عثمانی در اواخر عمر که نهادها تضعیف شده بودند و این باعث گسست تمدنی شد.
سوم: شاخصهای فرهنگی و هویتی – این لایه در ایران اهمیت خیلی بیشتری حتی نسبت به لایههای دیگر دارد، به خاطر اینکه هویت ایرانی و تداوم فرهنگی نقش اساسی در بقا و بازسازی تاریخی ایران داشتهاند. شاخصهای مختلفی وجود دارد مثل انسجام و ثبات هویت جمعی، قدرت روایتهای تاریخی مشترک، زبان و ادبیات ایرانی، تولیدات هنری و معنوی، و بحث پیوستگی با میراث فرهنگی و توانایی جامعه در درونیسازی و بومیسازی تغییرات فناورانه و نهادی. در کشور ما معمولاً گسست تمدنی زمانی اتفاق میافتد که شکاف فرهنگی-معرفتی با تحولات مادی یا نهادی همراه نباشد، همخوان نباشد و دارای تضاد باشد.
حالا اگر سؤال شود که از این سه بخش کدام مهمتر است، باید پاسخ داد که تمدن به هر حال یک نظام چندسطحی است و امتداد تمدنی فقط زمانی شکل میگیرد که سه سطح اقتصادی، نهادی و فرهنگی در مسیری هماهنگ و همافزا حرکت کنند و همدیگر را تقویت کنند. برای همین هم میگوییم شاخصهای امتداد تمدنی در ایران تلفیقی از سه دسته اقتصاد، نهادها و فرهنگ هستند. اما این نکته را باید اضافه کنم که وزن تعیینکننده بیشتر در ایران بر لایههای نهادی و فرهنگی قرار دارد؛ زیرا این دو لایه در حقیقت توان بازتولید و پایداری پیشرفتهای اقتصادی را هم میتوانند فراهم بکنند. یعنی اگر ما مسئله نهادی و فرهنگی نداشته باشیم، مشکل اقتصادی هم میتواند برطرف شود.
سوال:
در مباحث تمدنی معاصر ایران، برخی اندیشمندان (مانند سیدجواد طباطبایی) بر گسست معرفتی ایران پس از اسلام تأکید دارند، در حالی که برخی دیگر بر تداوم «ایده ایران» در طول تاریخ اصرار میورزند. به نظر شما دولت پهلوی با کدام یک از این دو روایت از «تمدن ایرانی» همخوانی بیشتری داشت؟ آیا تلاش پهلوی برای پیوند زدن با ایران باستان را باید «امتداد تمدنی» تلقی کرد یا «اختراع سنت» به معنای هابسبام؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
این پرسش دو روایت کلان را مطرح میکند:
روایت اول این است که ایران دچار گسست معرفتی بعد از اسلام شده که غالباً آقای سیدجواد طباطبایی و همفکران ایشان این ایده را مطرح میکنند و معتقدند ساخت فکری ایران در دوره اسلامی در امتداد دوره پیشااسلام قرار ندارد و ایران بعد از اسلام دچار یک گسست معرفتی شد. بنابراین از منظر این گروه، احیا و بازسازی سنت ایرانشهری قبل از اسلام باید با الهام از میراث پیشااسلامی انجام شود.
اما روایت دوم میگوید ما در ایران بعد از اسلام دارای یک تداوم معرفتی و فرهنگی هستیم. بر اساس این رویکرد، ایرانیت از طریق زبان، حافظه تاریخی، نهادهای فرهنگی و نظام اجتماعی همواره از قبل تا بعد از اسلام تداوم داشته، و اسلام و ایرانیت یکدیگر را بازتعریف و تقویت کردهاند و هیچ گسست واقعی بعد از اسلام در ایران رخ نداده است.
دولت پهلوی با روایت اول همخوان است. پهلوی معتقد بود در ایران یک گسست معرفتی اتفاق افتاده و برای همین هم بر میراث هخامنشیان و ساسانیان به عنوان منابع مشروعیت فرهنگی خودش تأکید داشت. و به جای اسلام و آموزههای اسلامی، بیشتر آن میراث باستانی ایران را تبلیغ میکرد و سعی میکرد اصلاحات حقوقی در ایران مبتنی بر مدل غربی (نه مدل اسلامی) انجام شود – که این خودش یک تناقض هم بود، به خاطر اینکه مدل غربی نسبتی با دوره پیشااسلام هم نداشت و فقط ضدیت با مدل اسلامی داشت. همچنین تلاش برای رهاییسازی نهاد دین از نهاد دولت و تعریف سکولار از دولت در عصر پهلوی در راستای همین رویکرد انجام میشود.
این مسئله در چارچوب نظریه اریک هابزباوم قابل تحلیل است: زمانی که یک دولت برای مشروعیتبخشی به خودش، گذشتهای گزینششده را بزرگنمایی میکند. پهلوی، گذشته پیش از اسلام را بزرگنمایی میکرد تا بتواند مشروعیت خودش را تقویت کند و به دولت پیش از اسلام وابسته نشان دهد. بنابراین بخشی از پروژه پهلوی – به ویژه نمادگرایی که در دوره پهلوی دوم انجام شد، مثل آیینهای شاهنشاهی و باستانگرایی رسمی و بازنمایی هخامنشیان به عنوان سرآغاز دولت مدرن – با این مفهوم «اختراع سنت» سازگارتر است.
سوال:
رویکرد شما به مقوله «پسرفت تمدنی» چیست؟ آیا اساساً میتوان از «پسرفت» در تاریخ تمدنی ایران سخن گفت، یا مفاهیمی از جنس «بازسازی»، «انحطاط» یا «گذار از دست رفته» دقیقترند؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
پاسخ به این سؤال در خلال بحثهای بعدی روشنتر خواهد شد، اما اجمالاً معتقدم مفهوم «پسرفت تمدنی» در صورتی معنادار است که ما شاخصهای روشنی برای سنجش امتداد تمدنی در نظر بگیریم. زمانی که در یک یا چند سطح از سه سطح اقتصادی، نهادی و فرهنگی، نه تنها پیشرفتی حاصل نشود، بلکه سرمایههای موجود نیز تخریب یا تحلیل رود، میتوان از پسرفت سخن گفت. مفاهیمی مثل «انحطاط» یا «گذار از دست رفته» هم میتوانند مکمل این تحلیل باشند، اما «پسرفت» بار معنایی دقیقتری دارد، زیرا نشان میدهد جامعه نه در یک وضعیت سکون، بلکه در مسیر معکوس نسبت به امتداد تمدنی حرکت کرده است.
محور دوم: معماری تمدنی پهلوی اول (۱۳۰۴-۱۳۲۰)؛ بنیانگذاری یا گسست؟
سوال:
به محور دوم برویم. رضاشاه در چارچوب «امتداد تمدنی ایران»، چه دستاوردهای بنیادینی به جا گذاشت؟ تأسیس ارتش مدرن، نظام آموزشی نوین، دیوانسالاری متمرکز و زیرساختهای ارتباطی (راه، راهآهن) تا چه اندازه «زیرساختهای تمدنی» را در ایران تقویت کردند؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
چند مورد را میتوانیم اشاره کنیم:
یک: زیرساختهای نظامی و امنیتی – رضاشاه تلاش کرد یک ارتش مدرن با ساختار سازمانی، آموزشی و تجهیزات نوین تأسیس کند. بیشترین بودجه دولتی را هم به این مسئله اختصاص داد؛ در مقاطعی حتی ۳۰ درصد از بودجه کل کشور در دورهای که ایشان به عنوان سردار سپه بود و بعد هم ابتدای دوره تاجگذاریشان، صرف تأسیس ارتش مدرن شد. قطعاً اگر این کار به درستی انجام میشد میتوانست در جهت حفاظت از استقلال و تمامیت ارضی کشور نقش مؤثری داشته باشد و در نگاه تمدنی، عنصر مهمی در پیوستگی هویتی به شمار بیاید. اما متأسفانه بعد از حمله متفقین به ایران در جنگ جهانی دوم، چند ساعتی بیشتر این ارتش نتوانست دوام بیاورد و تلاشهای رضاشاه چندان مثمر ثمر نبود.
دوم: نظام آموزشی نوین – رضاشاه سعی کرد با تأسیس مدارس نوین و تحکیم آموزش علمی، کشور را در مسیر امتداد تمدنی قرار بدهد. اما باز این رویکردش با توجه به اینکه رویکردی برگرفته از دولت وابسته و غربگرا بود، به گسست تمدنی منجر شد.
سوم: دیوانسالاری متمرکز – تلاش کرد نهادهای اداری، مالی و قضایی را متمرکز کند.
چهارم: زیرساختهای ارتباطی – توسعه شبکه راه، پست و تلگراف در دستور کار قرار گرفت. در مجموع اینها میتوانست پایههای کمی و کیفی را برای ارتباطات تمدنی فراهم کند، اما اینکه این اقدامات تا چه حد بر رشد و پیشرفت تمدن ایران تأثیر داشت، محل بحث است.
سوال:
در سوی دیگر، سیاستهای یکسانسازی فرهنگی و زبانی رضاشاه (مثل ممنوعیت زبانهای محلی، کشف حجاب اجباری، تغییر نام اماکن) چه نسبتی با «امتداد تمدنی» داشتند؟ آیا این سیاستها را باید «شرط لازم نوسازی» در جامعهای با تنوع قومی-مذهبی دانست، یا «پسرفت تمدنی» و سرکوب سرمایههای فرهنگی؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
سیاستهای فرهنگی رضاشاه به ویژه در حوزه زبان و هویت، خیلی محل بحث و چالش در ایران است. اقداماتی که او در خصوص یکسانسازی فرهنگی انجام داد، بیشتر یکسانسازی با فرهنگ غرب بود، چرا که تصور میشد غرب پیشرفت کرده و ما هم باید فرهنگمان را با غرب یکسان کنیم! او در راه غربی سازی ایران تلاشهای زیادی انجام داد. ممنوعیت زبانهای محلی و بومی در دستور کار قرار گرفت، کشف حجاب اجباری در همین راستا انجام شد، تغییر نامهای اسلامی – ایرانی در دستور کار قرار گرفت.
در عین حال واقعیت این است که این سیاستها نسبتی با امتداد تمدنی ایران نداشتند، به خاطر اینکه با الگو گرفتن نادرست از غرب همراه بودند. موضوعاتی که در یک زمینه فرهنگی و تمدنی دیگر شکل گرفته بود، رضاشاه میخواست در ایران پیاده کند که موفقیتآمیز نبود. این سیاستها نه فقط شرط لازم نوسازی در ایران نبودند، بلکه منجر به سرکوب سرمایههای فرهنگی هم شدند و باعث کاهش تکثر و خلاقیت فرهنگی در ایران گردیدند. بنابراین میتوانیم نتیجه بگیریم که این سیاستها در حقیقت بخشی از پسرفت تمدنی هستند، نه امتداد تمدنی. نتیجهاش حذف تنوع، کاهش ظرفیتهای خلاقانه فرهنگی جامعه بود که نه تنها باعث توسعه در ایران نشد، بلکه به پسرفت فرهنگی انجامید.
سوال:
برخی پژوهشگران بر این نکته تأکید کردهاند که دولت پهلوی اول، با هدف «بازسازی حافظه ملی»، روایتهای فرعی و محلی (به ویژه تاریخ کردها و دیگر اقلیتها) را از تاریخ رسمی حذف کرد. آیا این «تاریخزدایی» را باید مؤلفهای از «تمدنسازی» دولتی در جهان مدرن دانست (مشابه تجربه ترکیه و فرانسه)، یا نشانهای از «پسرفت تمدنی» در معنای کاهش تکثر و خلاقیت؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
این سؤال به همان بحث قبلی بازمیگردد. در جهان مدرن، دولتهای ملی در مسیر ملتسازی و تمدنسازی، اغلب به یکسانسازی فرهنگی و حذف روایتهای فرعی دست زدهاند. اما نکته مهم این است که این سیاستها در بسترهای مختلف آثار متفاوتی داشته است. در ایران به دلیل عمق و تنوع فرهنگی و تمدنی، این تاریخزدایی نه به تثبیت «امتداد تمدنی» که به «پسرفت» انجامید. سرمایههای فرهنگی و تکثر خلاقیت از دست رفت و به جای آن، یک فرهنگ رسمی ضعیف و بیریشه جایگزین شد که نه با سنت دیرپای ایرانی هماهنگ بود و نه توانست خلأ ناشی از نابودی تنوع را پر کند.
محور سوم: آرمان «تمدن بزرگ» در پهلوی دوم (۱۳۲۰-۱۳۵۷)؛ موفقیتها و پارادوکسها
سوال:
به محور سوم میرسیم. محمدرضاشاه رسماً آرمان «تمدن بزرگ» را دنبال میکرد. بر اساس اسناد و شواهد تاریخی، محتوای این آرمان از نظر خود او چه بود؟ آیا این آرمان صرفاً ارتقای سطح رفاه مادی و قدرت نظامی بود یا ابعاد نهادی، حقوقی و معنوی را هم در بر میگرفت؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
بر اساس اسناد و بیانیههای رسمی آن دوران، «تمدن بزرگ» بیشتر بر مؤلفههای مادی و قدرت سخت تأکید داشت: رشد اقتصادی، صنعتیسازی، گسترش شهرنشینی، مدرنیزاسیون زیرساختها و افزایش توان نظامی. اگرچه گاهی به مباحثی مثل حقوق زنان، گسترش آموزش و بهبود خدمات بهداشتی هم اشاره میشد، اما این موارد معمولاً در ذیل همان نگاه مادی و کارکردگرایانه تعریف میگشتند. ابعاد نهادی مانند استقرار حاکمیت قانون، نهادهای مدنی مستقل و مشارکت سیاسی واقعی، نه تنها در محتوای این آرمان جایی نداشتند، بلکه در عمل سرکوب هم میشدند. به عبارت دیگر، آرمان «تمدن بزرگ» پهلوی یک پروژه مدرنیزاسیون از بالا بدون آزادی و مشارکت بود.
سوال:
اصلاحات ارضی و انقلاب سفید (۱۳۴۱ به بعد) را میتوان بزرگترین پروژه نوسازی اجتماعی ایران در قرن چهاردهم دانست. از منظر «امتداد تمدنی»، مهمترین دستاوردها و مهمترین آسیبهای این پروژه چه بود؟ آیا این اصلاحات ساختار قدرت سنتی (نظام ارباب-رعیتی) را برچید و راه را برای «جامعهای مدرن» هموار کرد، یا با گسست از موازین بومی، به «پسرفت» در نظم اجتماعی انجامید؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
در ظاهر، انقلاب سفید و اصلاحات ارضی اقداماتی بودند که میتوانستند در مسیر تمدنی ایران و توسعه آن قرار بگیرند؛ مثل برچیدن نظام ارباب-رعیتی که باعث شد قدرت محلی زمینداران از بین برود و دولت ملی تقویت شود. در منطق تمدنی و توسعهای، شکستن ساختارهای فئودالی یک گام ضروری برای مدرنیته محسوب میشود.
اما مهمترین آسیبهای این پروژه عبارت بودند از:
اول: فروپاشی ساختارهای تولید روستایی – اقدامات محمدرضاشاه باعث شد به جای تقویت تولیدات روستایی، کشاورزی خرد و ناکارآمد و فاقد تجهیزات کافی رشد بکند. زمینها رها شد و مهاجرت گسترده به شهرها اتفاق افتاد. نظم بومی روستاها – نه فقط نظام مالکیت، بلکه شبکههای اعتماد، همکاری و نظم اجتماعی که از قبل وجود داشت – از هم گسست. اصلاحات ارضی بدون نهادهای جایگزین، منجر به بحرانهای اجتماعی شد. روستاییانی که تا آن زمان هرچند به سختی بر روی زمینها کار میکردند و زندگی را میگذراندند، به یکباره تبدیل به حاشیهنشینان شهری در اطراف شهرها و در حلبیآبادها شدند و با بیکاری و فقر دست و پنجه نرم میکردند. این بزرگترین پیامد انقلاب سفید و اصلاحات ارضی بود: مهاجرتی بدون جذب در زمینههای نهادی، که باعث شکلگیری طبقات اجتماعی بیریشه و بحرانهای اجتماعی شد.
دوم: وابستگی اقتصادی به نفت –آسیب بعدی، وابستگی به نفت بود که باعث کاهش تولید کشاورزی، افزایش واردات، تقویت یک دولت رانتیر یا نفتی و در نهایت تضعیف جامعه مدنی شد.
بنابراین انقلاب سفید و اصلاحات ارضی شاه نتوانست نظام اجتماعی جایگزینی که به صورت متوازن باشد ایجاد کند و باعث پسرفت در انسجام اجتماعی شد.
سوال:
رشد چشمگیر آموزش عالی، سینما، نشر کتاب، هنرهای تجسمی و معماری در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، شکوفایی بیسابقهای را رقم زد. با این حال، بخش بزرگی از روشنفکران و هنرمندان آن دوره (از صادق هدایت و جلال آلاحمد تا احمد شاملو و فروغ فرخزاد) در تقابل انتقادی – و گاه خصمانه – با دولت بودند. این پارادوکس را چگونه تحلیل میکنید؟ آیا «شکوفایی فرهنگی» در غیاب «آزادی سیاسی» ممکن است، و آیا چنین شکوفایی را میتوان «امتداد تمدنی» به حساب آورد؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
در دهههای ۴۰ و ۵۰ عصر پهلوی ما شاهد رشد برخی موضوعات توسعهای مثل سینما، معماری، هنرهای تجسمی، نشر کتاب و علوم انسانی هستیم. با این حال، روشنفکران منتقد دولت از وضعیت حاکم راضی نیستند. دلیلش این است که در منطق تمدنی، تمدن مساوی است با توسعه فرهنگی به اضافه آزادی سیاسی به اضافه ایجاد نهادهای مشارکتی. اگر یکی از اینها غایب یا حذف بشود، باعث میشود آن توسعه تمدنی پایدار نباشد.
توسعهای که در عصر پهلوی در دهه چهل و پنجاه اتفاق افتاد، از لحاظ تمدنی پایدار نیست، به خاطر اینکه:
اولاً: خلاقیت فرهنگی نیازمند فضای نقد است. وقتی فضای نقد از جامعه گرفته بشود و آزادی سیاسی وجود نداشته باشد، هیچگونه خلاقیت پایدار و عمیقی هم اتفاق نخواهد افتاد. هنر بدون آزادی مثل رشد در گلخانه است –رشدی سریع وجود دارد اما شکننده و ضعیف است.
ثانیاً: شکاف میان فرهنگ رسمی و فرهنگ انتقادی تشدید میشود. روشنفکران عمدتاً به همین دلیل علیه ایدئولوژی رسمی موضع میگرفتند.
ثالثاً: آزادی سیاسی شرط لازم نهادینه شدن فرهنگ است. بدون نهادهای آزاد، فرهنگ رشد میکند اما نهادینه نمیشود و تبدیل به نهاد نمیگردد. بنابراین اقدامات دهه ۴۰ و ۵۰ محمدرضا پهلوی به دلیل عدم آزادی سیاسی، آن امتداد تمدنی به معنای نهادینه و پایدار را ایجاد نکرد.
سوال:
سوال محوری دربارۀ «پیشرفت» یا «پسرفت»: همزمان با «جامعه تودهای» و «اقتصاد متکی بر نفت»، نابرابریهای اجتماعی، مهاجرتهای گسترده به حاشیه کلانشهرها، و شکاف میان تجدد دولتی و ارزشهای سنتی تشدید شد. برخی تحلیلگران (با الهام از والتر بنیامین) این وضعیت را «دیالکتیک پیشرفت و زوال» نامیدهاند: همان توسعهای که «پیشرفت» را ممکن میکرد، شرایط «پسرفت» (در معنای از خودبیگانگی، حاشیهنشینی، بحران معنا) را هم تولید میکرد. آیا شما با این خوانش دیالکتیکی موافقید؟ به عبارت روشنتر: آیا «پیشرفت» پهلوی ناگزیر «پسرفتهایی» را به دنبال داشت، یا میشد مسیر دیگری پیمود؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
بله، من با این خوانش دیالکتیکی موافقم. چند دلیل میتوانیم برای این مسئله مطرح کنیم:
دلیل اول: دولت نفتی – وقتی دولت به درآمد کلان نفتی متکی میشود، در نتیجه جامعه ضعیف است. دولتی که متکی بر رانت نفت باشد، احساس میکند از جامعه بینیاز است، پاسخگوییها تضعیف میشود و نیازی به مشارکت عمومی نمیبیند. این باعث میشود جامعهای که محمدرضا پهلوی در حال ساخت آن بود و تلاش میکرد به سمت مدرنیته حرکت کند، ظاهری مدرن پیدا کند اما زیرساختهای اجتماعیاش بسیار شکننده باشد و مردم با آن همراه نباشند.
دلیل دوم: مهاجرت سریع روستاییان به شهرها – به دلیل اصلاحات ارضی، روستاییان به حاشیه شهرها مهاجرت میکنند. روستاها خالی از سکنه میشود در حالی که شهرها آماده پذیرش نیستند. نتیجه حاشیهنشینی، بحران هویت، فقر، فساد، از خودبیگانگی افزایش یافته و بیعدالتی و نابرابری در شهرها گسترش پیدا میکند.
دلیل سوم: شکاف میان تجدد دولتی و ارزشهای بومی – تجددی که از دل جامعه نجوشد هرگز نمیتواند پایدار باشد. اما تجدد دولتی که از بالا اعمال شود (آنچه در زمان محمدرضا پهلوی اتفاق افتاد) چنین وضعیتی داشت. تلاش میکرد شهرها در ظاهر مدرن بشوند اما در واقع نامدرن باقی بماند و شکاف میان تجدد و ارزشهای بومی افزایش و تعمیق یافت و باعث گسست تمدنی در ایران شد.
بنابراین، پیشرفت پهلوی ناگزیر با پسرفتهایی همراه بود، اما باید تأکید کنم که این «ناگزیری» مطلق نیست. اگر مسیر دیگری انتخاب میشد – مثلاً همراه کردن آزادی سیاسی با توسعه اقتصادی و احترام به ارزشهای بومی – شاید میشد از بسیاری از این پسرفتها جلوگیری کرد.
محور چهارم: سناریوی امتداد پهلوی (واکاوی فراواقعی)
سوال:
به محور چهارم میرسیم که قلب بحث ماست. اگر انقلاب ۱۳۵۷ رخ نمیداد و سلسله پهلوی تا امروز (۱۴۰۴/۲۰۲۶) ادامه مییافت، چه مسیرهایی از «امتداد تمدنی» محتملتر بود و چه موانعی سر راه آن باقی میماند؟ لطفاً سه «نقطه قوت» (نیروهای درونزای پیشبرنده) و سه «نقطه ضعف ساختاری» (آسیبهای مهلک درونزاد) این سناریو را نام ببرید.
آنچه مسلم است، مهمترین و آشکارترین نتیجه در صورت امتداد پهلوی و عدم رخداد انقلاب اسلامی – بر فرض عدم وقوع انقلاب – با توجه به ساختار و ماهیت رژیم پهلوی، عبارت بود از تشدید اقتدارگرایی و بحران مشروعیت. تمرکز قدرت در دولت و ضعف نهادهای مدنی، از آشکارترین نتایج این فرض بود. همچنین وابستگی شدید اقتصاد به نفت که تداوم پهلوی این مسئله را مورد توجه قرار میدهد، شکنندگی مشروعیت سیاسی و احتمال شدید بحرانهای اجتماعی ناشی از نابرابری، همه قابل بررسی هستند. اگر انقلاب اسلامی اتفاق نمیافتاد، این رویدادها طبیعتاً به وجود میآمد، زیرا با توجه به ساختار و ماهیت رژیم پهلوی، رضایت مردم جلب نمیشد و قطعاً تنشهای اجتماعی رو به وخامت میرفت. گسترش جنبشهای سیاسی یا مذهبی حتماً اتفاق میافتاد و در نهایت بیثباتی سیاسی در دهههای بعد تشدید میشد. در صورت عدم وقوع انقلاب در سال ۵۷، بحرانهای سیاسی بسیار بزرگتری میتوانست در دهههای بعد به وجود بیاید.
اما برای پاسخ دقیقتر به سؤال شما چند نقطه قوت و ضعف را میتوان پیش بینی کرد:
سه نقطه قوت محتمل (نیروهای درونزای پیشبرنده) در سناریوی امتداد پهلوی وجود داد:
۱. ادامه رشد زیرساختهای اقتصادی و صنعتی – احتمالاً صنعت نفت، پتروشیمی، فولاد و خودرو توسعه بیشتری مییافت و زیرساختهای حمل و نقل و ارتباطات مدرنتر میشد.
۲. گسترش آموزش عالی و طبقه متوسط – روند رو به رشد دانشگاهها و شکلگیری طبقه متوسط شهری ادامه مییافت که میتوانست نیروی اجتماعی برای تحولات بعدی باشد.
۳. تثبیت نهادی برخی از دستاوردهای مدرن – نهادهایی مانند دیوانسالاری مدرن، نظام قضایی تا حدی سکولاریزه و ارتش مدرن –اما وابسته- احتمالاً تثبیت میشدند.
سه نقطه ضعف ساختاری (آسیبهای مهلک درونزاد):
۱. بحران مشروعیت مزمن – به دلیل شخصمحوری در نظام پهلوی، سرکوب مخالفان و عدم وجود نهادهای مشارکتی، بحران مشروعیت همواره به عنوان یک تهدید درونی باقی میماند.
۲. وابستگی به نفت و دولت رانتیر – اقتصاد تکمحصولی و وابستگی دولت به درآمدهای نفتی، موجب تضعیف پاسخگویی، فساد ساختاری و بیتوجهی به تولید و مالیات میشد.
۳. شکاف عمیق دولت و جامعه – سیاستهای یکسانسازی فرهنگی و سرکوب تنوع، همراه با نابرابریهای اقتصادی، شکاف میان مردم و حاکمیت را همواره عمیقتر و التیامناپذیر میکرد.
سوال:
یکی از انتقادات مهم به پهلوی دوم، «وابستگی به غرب» و «خودشرقانگاری» بود. از سوی دیگر، متفکرانی مانند سید فخرالدین شادمان در همان دوره راهحل «تسخیر تمدن غرب» به جای «تقابل» یا «تقلید محض» را پیشنهاد میدادند. به نظر شما در سناریوی امتداد پهلوی، آیا روند «غربزدگی» تشدید میشد یا زمینه برای «تسخیر انتقادی» و «بومیسازی مدرنیته» فراهم بود؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
در سناریوی فرض ادامه پهلوی، با توجه به اینکه دولت پهلوی پایگاه اجتماعی و مردمی نداشت، طبیعتاً سعی میکرد با وابستگی بیشتر به غرب و نظام سلطه بتواند خودش را حفظ کند – همان اتفاقی که الان ما در کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس مثل عربستان، امارات و بحرین شاهد هستیم. این دولتها با تشدید غربگرایی و وابستگی به غرب سعی میکنند خود را حفظ کنند.
به لحاظ فرهنگی، قطعاً شاهد فرهنگ مصرفی غربی و گسترل
ش آن در ایران بودیم. قطعاً شاهد فاصله فرهنگی با سنت و تعمیق این شکاف در ایران بودیم. قطعاً شاهد وابستگی شدید تکنولوژیکی ایران به غرب بودیم. نتیجه همه اینها، غربزدگی بیشتر و تشدید غربگرایی در ایران بود.
بنابراین به نظر من، در سناریوی امتداد پهلوی، به دلیل ساختار و ماهیت رژیم، زمینه چندانی برای «تسخیر انتقادی» و «بومیسازی مدرنیته» فراهم نبود. برخلاف تجربه ژاپن که بومیسازی را به شکلی موفق انجام داد، رژیم پهلوی عمداً به دنبال نابودی سنت و جایگزینی آن با فرهنگ غربی بود.
سوال:
مهمترین تهدید «پسرفت تمدنی» در سناریوی امتداد پهلوی چه بود؟ آیا این تهدید بیش از آنکه بیرونی (تحریمها، جنگ، فشار قدرتهای بزرگ) باشد، درونی (بحران مشروعیت، ناکارآمدی نهادهای سیاسی، شکاف میان دولت و جامعه) بود؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
مسلماً مهمترین تهدید بیرونی نبود، بلکه درونی بود. و تهدید درونی، خطرناکتر از تهدیدات بیرونی است. به خاطر اینکه اگر کشوری تهدیدات درونی نداشته باشد و مردم حامی نظام حاکم باشند، هیچ تهدید خارجی نمیتواند آن را از پا دربیاورد. نمونهاش را ما در جمهوری اسلامی ایران شاهد هستیم و ۴۷ سال گذشته آن را تجربه کردهایم. اما کشوری که تهدید درونی داشته باشد، چون پشتوانه مردمی ندارد به تدریج متزلزل میشود و در نهایت سقوط خواهد کرد، هرچند به لحاظ بیرونی از جانب کشورهای خارجی و بیگانه حمایتهایی داشته باشد.
بنابراین بزرگترین تهدید ایران در صورت امتداد پهلوی، تهدید درونی و بحران مشروعیت بود. با توجه به اینکه نظام سیاسی به شدت شخصمحور بود و نهادهای سیاسی مستقل ضعیف بودند، این تهدید بحران مشروعیت به صورت جدی اتفاق میافتاد. شکاف دولت و جامعه تقویت، گسترش و تعمیق میشد. دولت رانتیر و نفتی که وابستگی شدید به درآمدهای نفتی داشت باعث میشد دولت کمتر به مسائل اجتماعی و رسیدگی به مشکلات اجتماعی توجه داشته باشد، چون به مردم وابسته نبود، احساس میکرد نیازی به پاسخگویی هم ندارد. از لحاظ سیاسی نیز یک انسداد سیاسی رخ میداد. نابرابری اجتماعی قطعاً تشدید میشد – همانطور که تا قبل از انقلاب هم شاهد بودیم – و رشد اقتصادی سریع اگر همراه با عدالت نباشد، باعث ثروتمندتر شدن یک طبقه بسیار بسیار اندک در جامعه میشود.
در نتیجه، مهمترین خطر پسرفت تمدنی در سناریوی امتداد پهلوی، بحران نهادی و مشروعیت سیاسی بود و فشار خارجی و تهدید خارجی چندان مورد توجه نبود.
محور پنجم: جمعبندی تطبیقی و روششناختی
سوال:
اگر بخواهیم «تمدنسازی پهلوی» را در مقایسه با دو پروژه دیگر بسنجیم: (الف) نوسازی در ترکیه عصر آتاتورک، و (ب) توسعه در ژاپن میجی. شباهتها و تفاوتهای ساختاری کداماند و چرا سرنوشت ایران به ژاپن شبیه نبود؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
این مقایسه یکی از مقایسههای مهم است که باید به آن توجه کنیم. در مقایسه ایران با ژاپن، در هر دو سناریو، نوسازی از بالا اتفاق افتاد. اما چند تفاوت اساسی وجود داشت:
تفاوت اول: ساختار دولت – ژاپن میجی توانست یک دولت منسجم و بروکراسی قوی ایجاد کند. اما در ایران نهادهای سیاسی قوی وجود نداشت و نهادهای سیاسی تثبیتنشده بودند.
تفاوت دوم: نقش نخبگان – در ژاپن، ائتلافی از نخبگان (ساموراییها، بروکراتها و تجار) شکل گرفت و از نوسازی حمایت کردند. اما در ایران شکاف عمیقی میان دولت و روشنفکران و نخبگان وجود داشت.
تفاوت سوم: وابستگی به نفت – دولت ایران به نفت وابسته بود، برخلاف ژاپن که آنها منابع نفتی نداشتند و مجبور بودند برای بقا صنعتی بشوند. دولت ایران با توجه به ثروت نفتی احساس نمیکرد نیاز زیادی در این عرصه دارد. درآمدهای سرسامآور نفت، فشار تاریخی برای صنعتی شدن را کاهش میداد – همان چیزی که در برخی نظریهها از آن به عنوان «نفرین منابع» یا «نفت سیاه» یا «بلای سیاه» نام میبرند.
تفاوت چهارم: پیوند سنت و مدرنیته – ژاپن موفق شد سنت را بازتعریف کند، مدرنیته را بومیسازی کند و سنت و مدرنیته را در کنار هم قرار بدهد. اما در ایران، دولت پهلوی عمداً به دنبال نابودی سنت (فرهنگ ملی و مذهبی ایران) و جایگزینی فرهنگ غربی به جای آن بود.
این تعارضها باعث میشد هرگز ایران نتواند آن مسیری را که ژاپن در صنعتی شدن پیمود بپیماید. بنابراین در صورت سناریوی امتداد پهلوی، قطعاً ایران نمیتوانست به آن مرحله از توسعه صنعتی که ژاپن رسید، برسد.
سوال:
در پایان، نگاه شما به نسبت «دولت اقتدارگرا» و «پیشرفت تمدنی» چیست؟ آیا در جهان مدرن، «پیشرفت تمدنی» (در بلندمدت) جز از طریق نهادهای مشارکتی و حقوق شهروندی ممکن نیست، یا تجربه «دولتهای توسعهگرای شرق آسیا» نشان میدهد که «دولت قوی» – اگر کارآمد و مشروع باشد – میتواند موتور پیشرفت باشد، هرچند دموکراتیک نباشد؟ و سناریوی امتداد پهلوی به کدام الگو نزدیکتر بود؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
پاسخ روشن است: تجربه تاریخی نشان میدهد که در بلندمدت، پیشرفت تمدنی بدون حضور نهادهای مشارکتی و حقوق شهروندی پایدار نمیماند. دولتهای توسعهگرای شرق آسیا (مانند کره جنوبی و تایوان) اگرچه در مقاطعی اقتدارگرا بودند، اما به تدریج و به دلیل فشارهای درونی و بیرونی، به سمت نهادهای مشارکتی و حقوق شهروندی حرکت کردند. و مهمتر اینکه آن دولتها از «مشروعیت کارآمدی» برخوردار بودند – یعنی توانستند دستاوردهای ملموسی برای مردم ایجاد کنند.
اما در ایران، دولت پهلوی نه تنها مشروعیت (چه سنتی، چه کاریزماتیک و چه قانونی) نداشت، بلکه با سرکوب فرهنگی و سیاسی، عملاً سرمایه اجتماعی خود را از دست داد. سناریوی امتداد پهلوی به هیچیک از الگوهای موفق توسعه نزدیک نبود؛ بلکه به الگوی «دولتهای رانتیر و اقتدارگرای خاورمیانه» نزدیکتر بود که در آن، پیشرفت عمدتاً ظاهری، شکننده و وابسته به خارج است و در نهایت یا سقوط میکند یا در بحرانهای مزمن باقی میماند.
سوال:
جمعبندی نهایی شما از این گفتگو چیست، جناب دکتر ملکزاده؟
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده:
جمعبندی من این است که پروژه پهلوی، فارغ از نیات یا دستاوردهای ظاهریاش، در عمل به گسستی عمیق از مسیر تمدنی ایران انجامید، نه امتداد آن.
تمدن یک پیکره هماهنگ از اقتصاد، نهادها و فرهنگ است. پهلوی اول با تحمیل خشونتبار یک فرهنگ غربیِ از بالا، سرمایههای فرهنگی و تنوع ایرانی را سرکوب کرد. پهلوی دوم نیز با وجود رشد اقتصادی ظاهری، به دلیل نبود نهادهای سیاسی مستقل و آزادی، و به دلیل ایجاد شکاف وحشتناک میان دولت و جامعه (مهاجرت اجباری روستاییان، حاشیهنشینی، نابرابری)، عملاً شالودههای اجتماعی یک تمدن پایدار را تخریب کرد.
و در سناریوی فرضی ادامه این مسیر، نه تنها ایران به کشوری توسعه یافته مانند ژاپن تبدیل نمیشد، بلکه با تشدید بحران مشروعیت، وابستگی و عقبماندگی سیاسی، به سمت فروپاشی حتمی پیش میرفت. به عبارت دیگر، «تمدن بزرگ» در شعار ماند، اما «پسرفت تمدنی» در تاریخ ثبت شد.
https://ihkn.ir/?p=46208
حجتالاسلام والمسلمین ملکزاده: پهلوی معتقد بود در ایران یک گسست معرفتی اتفاق افتاده و برای همین هم بر میراث هخامنشیان و ساسانیان به عنوان منابع مشروعیت فرهنگی خودش تأکید داشت. و به جای اسلام و آموزههای اسلامی، بیشتر آن میراث باستانی ایران را تبلیغ میکرد و سعی میکرد اصلاحات حقوقی در ایران مبتنی بر مدل غربی (نه مدل اسلامی) انجام شود – که این خودش یک تناقض هم بود، به خاطر اینکه مدل غربی نسبتی با دوره پیشااسلام هم نداشت و فقط ضدیت با مدل اسلامی داشت. همچنین تلاش برای رهاییسازی نهاد دین از نهاد دولت و تعریف سکولار از دولت در عصر پهلوی در راستای همین رویکرد انجام میشود.






















نظرات