به گزارش خبرنگار پایگاه خبری – تحلیلی مفتاح علوم انسانی اسلامی، برنامه تلویزیونی «نصرالله» در شبکۀ چهار سیما، یکشنبه ۲۲ تیرماه، با حضور دکتر حسین کچویان، عضو هیئت علمی دانشگاه تهران، روی آنتن رفت. این برنامه به گفتوگو پیرامون بیانیۀ اخیر ۱۸۰ استاد دانشگاه و اقتصاددان اختصاص داشت.
آنچه در ادامه میخوانید، گزارش مشروح سخنان دکتر حسین کچویان در این برنامه است:
بیانیهای نابجا در میانه بحران
در ابتدا، باید بگویم وقتی این بیانیه منتشر شد و من نگاهی به اسامی صادرکنندگان و محتوای آن انداختم، حقیقتاً شوکه شدم. چراکه نه مضمون آن متناسب با شرایط جنگی کشور بود و نه منطقی در انتشار آن در چنین مقطعی قابل درک بود. در هیچ جای دنیا، در میانه یک بحران یا جنگ، گروهی از نخبگان آکادمیک چنین بیانیهای با محتوای سیاسی منتشر نمیکنند؛ آنهم با لحنی شبیه به یک حزب مخالف.
جالبتر آنکه محتوای این بیانیه تکراری، خستهکننده و تکرار همان گزارههایی است که بسیاری از این افراد طی سه دهه اخیر خود اجرا کردهاند. از ابتدای دهه ۷۰، از برنامه اول توسعه تا امروز، همین جریان با باور به «ادغام در نظام جهانی» به تئوریزه کردن سیاستهای تعدیل ساختاری، خصوصیسازی و الگوگیری از الگوهای اقتصاد نئولیبرال مشغول بودهاند. چهرههایی مانند آقای نیلی و دیگران در همان سالها مسیر را برای وابستگی اقتصادی و سیاستهای معیوب فراهم کردند.
بیانیه اخیر این اساتید، چیزی جز تکرار همان نسخههای قدیمی نیست. نسخههایی که کشور را از ثروت و توانمندی، به وضعیت کنونی در نقدینگی، تورم و نابرابری اقتصادی کشانده است. به جای آنکه این افراد در موقعیت امروز به اشتباهات خود اذعان کنند، یا با شجاعت مسئولیت کارنامهشان را بپذیرند، اکنون در نقش منتقد و ناصح ظاهر شدهاند و میخواهند گذشته خود را تطهیر کنند.
از تحلیل واقعیت تا تطهیر گذشته
در واقع این بیانیه نه تحلیل وضعیت جدید، بلکه فرار به جلوست. گویی میخواهند با مصادره فضا، خود را از مظان اتهام خارج کنند. اما واقعیت آن است که بسیاری از این افراد باید اکنون مانند یک متهم در دادگاه، به مسئولیت خود در ایجاد وضعیت فعلی اعتراف کنند.
آنچه این جریان باید میگفت، نه تجویزهای تکراری بلکه اعتراف به خطا بود. آنها باید میپذیرفتند که نسخههای نئولیبرالیشان در اقتصاد ایران شکست خورده و امروز ما را به نقطهای رسانده که در شرایط جنگ ترکیبی و فشار حداکثری قرار داریم. اشتباه استراتژیک آنها این بود که تصور کردند میتوان با آمریکا تعامل راهبردی داشت، در حالی که از ابتدا روشن بود که آمریکا هیچ انقلابی را نمیپذیرد مگر اینکه آن را در نظم جهانی خود ادغام کند. از ابتدای انقلاب، با شواهد متعدد، از دیدار بازرگان با برژینسکی در الجزایر گرفته تا ماجرای مکفارلین و تعاملات پشتپرده، مشخص بود که راهبرد آمریکا مهار انقلاب ایران است؛ یا با فشار مستمر از بیرون و درون، یا با پرورش نخبگان و جریانهایی در داخل برای تضعیف ماهیت استقلالطلبانه نظام. آمریکا در قبال انقلابهای مختلف همین روش را پیاده کرده؛ در کوبا، چین، نیکاراگوئه و جاهای دیگر.
متأسفانه، ما طی این سالها در حال جنگ بودهایم، اما این جنگ هرگز از سوی برخی نخبگان و مسئولان به رسمیت شناخته نشد. جنگی همهجانبه از سوی آمریکا که از همان ابتدا آغاز شد، ولی کشور از نظر فکری، اقتصادی و فرهنگی برای آن آماده نشد. بزرگترین خطای تئوریک برخی جریانهای داخلی این بود که دشمنی آمریکا را انکار کردند یا آن را سادهسازی نمودند.
بیانیهای بیتحلیل، بیاعتراف و بیتأثیر
اگر این افراد قصد صدور بیانیهای داشتند، باید اعلام میکردند که مسیر گذشته اشتباه بود و آن سیاستها ما را به نقطه کنونی رساندهاند. اما اکنون با بیانیهای تکراری، بدون نقد گذشته، صرفاً در پی فرافکنیاند. بیانیهای که هیچ نکته جدید یا تحلیلی نو ندارد و فقط ادامه همان مسیر آزمودهشده است. به نظر من، امروز کشور ما نیازمند یک بازخوانی صادقانه از گذشته است، نه بازتولید نسخههایی که خود عامل بحراناند. آنها که این نامه را امضا کردهاند، بهتر بود بهجای ارائه نسخه نجات، نخست به نقش خود در ایجاد این بحران پاسخ میدادند. ببینید، وقتی کسی قراردادی میبندد که بهمراتب بدتر از قراردادهای ترکمانچای و گلستان است، بهویژه با وجود تمام تجارب تاریخی پیشرو، جای سؤال دارد که آیا اساساً متن قرارداد را خوانده یا نه؟ مثلاً نمیداند تفاوت “سسپنشن” (تعلیق) با “لیفت” (برداشتهشدن تحریمها) چیست؟ بعد هم با قاطعیت اعلام میکند که «تمام تحریمها برداشته میشود»، در حالی که به فاصله کوتاهی، مواضع کاملاً متناقض اتخاذ میشود.
همان زمان هم گفتند هدف لغو تحریمها نبود، بلکه چیز دیگری بود. از همان توافق سعدآباد شروع شد و درنهایت به برجام رسید. اما واقعاً سطح درک سیاسی در آن حد نبود که تشخیص دهند آمریکا از چه راهبردی استفاده میکند. آنها فهم عمیقی از تحولات جهانی نداشتند؛ نمیدانستند که استراتژی مهار آمریکا بهتدریج جای خود را به راهبرد «نابودی کامل انقلاب اسلامی» داده است.
متأسفانه، برخی از سیاسیون ما نیز این تغییر راهبرد را نفهمیدند. یا واقعا درک درستی از آن نداشتند، یا خود را به ندانستن زدند. حرفهایی زده میشد که آدم تأسف میخورد؛ مثلاً میگفتند «اگر فقط یکبار دست بدهیم، همه چیز حل میشود». آیا این تصور از سیاست جهانی است؟ این نگاه کودکانه به مناسبات قدرت، مایه تأسف و عبرت است. به نظر میرسد بیانیه اخیر همین ۱۸۰ نفر هم با هدف جلوگیری از درک درست جامعه از وضعیت کنونی صادر شده. میخواهند اجازه ندهند ملت وارد درک واقعی از جنگ و دشمنی آمریکا شوند. میخواهند پردهای از ابهام بکشند و مانع فهم جمعی شوند. آمریکا هم که هر روز آشکارا تهدید میکند، تحریم میکند، فحاشی میکند. کسی به آنها نمیگوید “تلهگذاری نکنید”، اما کافی است ما یک کلمه بگوییم تا بلافاصله متهم شویم به تلهگذاری!
در سالهای اخیر، با رسانههایی که قدرت تبلیغاتی و روانی فوقالعادهای دارند، این جریان به سبک گوبلز، فضای فکری را شکل داده و حتی جرأت صدور یک بیانیه ساده در شرایط جنگ را هم از بسیاری گرفته است. حالا اینها در بیانیهشان از مردم تشکر کردهاند، اما همین تشکر هم پر از ابهام است. نه به صورت واضح نظامی است، نه یک قدردانی صریح. گویی مردم خودشان خودجوش برخاستند و بدون پیوند با نظام یا ارزشهای دینی، دشمن را به زانو درآوردند.
این نوع روایت، حذف تدریجی انقلاب اسلامی از میدان تحلیل است. در بیانیه، از اسلام و دین تقریباً هیچ اثری نیست، مگر در نام خدا در ابتدا و یک دعا در انتها. آنهم با لحنی که بیشتر به عرف نزدیک است تا اعتقادی. در بخش دوم بیانیه، به اهمیت جنگ اشاره شده و گفتهاند که این جنگ اهمیت امنیت را دوباره به ما یادآوری کرد. این گزاره در ظاهر درست است، اما در بطن آن هدف دیگری نهفته است: القای اینکه نظام امنیت مردم را نادیده گرفته و به مخاطره انداخته است. این گزاره در حقیقت نیشی به ساختار امنیتی کشور و نوعی فضاسازی برای تخطئه سیاستهای دفاعی جمهوری اسلامی است.
ادعای دیگر بیانیه، “انسجام ملی” و حضور همگانی مردم در مقابله با تجاوز است. اما در تحلیل دقیقتر، مشخص است که هدف، بازنویسی روایت جنگ با حذف مبانی دینی و انقلابی آن است. تلاش میشود تا با تکیه صرف بر مفهوم “ملت” و نه “امت”، بهنوعی بگویند ما از گفتمان انقلاب اسلامی عبور کردهایم و اکنون در عصر ملیگرایی مدنی هستیم. این نکته بسیار کلیدی است. درواقع، تلاش برای جدا کردن انقلاب از اسلام، با تکیه بر مفاهیمی همچون انسجام ملی، دارد به تدریج تبدیل میشود به یک پروژه نرم برای بازنویسی هویت انقلاب.
بازنویسی روایت جنگ؛ حذف اسلام، برجستهسازی ملت
در این بیانیه آمده که حتی کسانی که به حاکمیت انتقاد دارند، در این جنگ کنار ملت ایستادند. خب این نشاندهنده روحیه ملی ایرانیهاست، اما در همین جمله، نوعی فریب مفهومی نیز نهفته است. بیانیهنویسان میخواهند بگویند حتی منتقدان نظام هم در جنگ حضور داشتند، پس گویا این جنگ صرفاً دفاع از سرزمین بوده، نه از نظام یا ارزشهای انقلاب اسلامی. آنها نقش مردم را در توقف جنگ تعیینکننده دانستهاند. این حرف، در ظاهر درست است، اما وقتی با حذف یا تضعیف نقش نیروهای مسلح، توان موشکی، و راهبردهای کلان همراه میشود، به یک تقلیلگرایی خطرناک بدل میشود. مردم ایران قطعاً ایستادگی کردند، اما این پیروزی فقط محصول حضور اجتماعی مردم نبود؛ بلکه نتیجه ترکیبی از اراده ملی، توان نظامی، تدبیر راهبردی و ساختارهای جهادی بود.
وقتی همه بار جنگ را بر دوش مردم میاندازند و نقش ساختارهای رسمی نظامی و دفاعی را نادیده میگیرند، هدفشان مشخص است: تضعیف نهادهای انقلابی و القای اینکه بدون نظام هم میتوان از کشور دفاع کرد. این همان مسیری است که به نفی انقلاب اسلامی منتهی میشود.
سانسور دردهای واقعی اقتصاد
بیانیه همچنین تنها به سه مشکل اقتصادی اشاره کرده: ناترازیها، افول سرمایهگذاری مولد، و مهاجرت نخبگان. اما از مسائل بسیار مهمتری مانند تورم مزمن، سقوط ارزش پول ملی، و فقر روزافزون چیزی نمیگوید. چرا؟ چون ریشه اصلی این مشکلات به همان تفکرات و سیاستهایی بازمیگردد که خود نویسندگان بیانیه در تدوین و اجرای آن نقش داشتهاند. اینها که حالا به ظاهر دلسوز شدهاند، همانهاییاند که سالها نسخههای صندوق بینالمللی پول و اجماع واشنگتن را بر کشور تحمیل کردند. حالا همانها آمدهاند و میخواهند با بازتعریف جنگ و حذف مؤلفههای انقلابی، به جای پاسخگویی، روایتسازی کنند. مفهوم پایین آوردن ارزش پول ملی، یکی از بدترین اقداماتی است که میشود نسبت به یک ملت انجام داد. یعنی فرض کنید من چهار قلم جنس دارم که قبلاً هرکدام ده تومان قیمت داشتند، حالا با افت ارزش پول، قیمت آنها برای خریدار خارجی بسیار کمتر میشود؛ او قبلاً یکی میخرید، حالا صد تا میخرد. این یعنی ثروت این کشور به قیمت مفت دارد از بین میرود و بیارزش میشود.
من آمار این روند را دارم؛ کاهش ارزش پول ملی در درصدهای بالا، یعنی فقیر کردن ساختاری کشور. و این روند همچنان ادامه دارد. یکی از دلایل خروج مستمر ثروت ملی، همین سیاست حراجی است. شما وقتی پولملی را بیاعتبار میکنید، در واقع کشور را در معرض غارت اقتصادی قرار میدهید. مسئله بسیار مهمی است، اما متأسفانه بهطرز عجیبی به آن بیتوجهی میشود.
البته بالا و پایین شدن نرخ ارز، پدیدهای طبیعی در بازارهای بینالمللی است، اما وقتی این نوسان به استراتژی اقتصادی بدل شود، ماجرا متفاوت میشود. این ماجرا ریشه در همان استراتژی توسعه صادرات دارد که آقای نیلی آن را طراحی کرد و عملاً کشور هم آن را پذیرفت. اما این مصیبت از همانجا آغاز شد. استراتژی توسعه صادرات برای کشوری مثل ما که تقریباً با تمام قدرتهای جهانی در تضاد است و تحت تحریمهای شدید قرار دارد، کاملاً نابجاست. چنین استراتژیای شاید برای کرهجنوبی معنا داشته باشد که آمریکا و اروپا بازار خود را به روی آن باز کردهاند. اما برای ما که حتی پیش از تحریم هم در محاصره بودیم، نه مسیر صادرات هموار است و نه بازار بینالمللی در دسترس.
من اقتصاد خواندهام، اما اقتصاددان حرفهای نیستم. با این حال، مطالعات زیادی در حوزه اقتصاد داشتهام، مستقل از واحدهای دانشگاهی. به نظر من، اگر استراتژی جایگزینی واردات بهدرستی پیاده میشد، بسیاری از این مشکلات رخ نمیداد. ما بازار داخلی بزرگی داشتیم. با تکیه بر ظرفیت داخلی، میشد بسیاری از نیازها را پاسخ داد، بیآنکه سرسپرده بازارهای جهانی شویم.
وقتی رفتیم به سمت توسعه صادرات، یعنی پذیرفتیم که باید با جهان سازگار شویم؛ نه به معنای تعامل، بلکه به معنای تسلیم. گفتیم باید با دنیای ظلم «خوب» شویم. این یعنی چشم بستن بر منافع ملی و پذیرش نظم ناعادلانه جهانی.
حالا، بیانیه صادرشده دوباره ما را با این پرسش اساسی مواجه میکند: چه میزان از مشکلات امروز کشور قابل پیشگیری بوده؟ چهقدر میشد شرایط بهتری فراهم کرد؟ اگر سالها شما در قدرت بودید، چرا از وقوع این بحرانها جلوگیری نکردید؟ برخی گفتهاند باید روابط خارجیمان را مبتنی بر اقتصاد تنظیم کنیم. به نظرم این نگاه، جسارتاً یکی از وارونهترین و ناپختهترین تحلیلهاست. انسانها ابتدا تصمیم میگیرند که چگونه زندگی کنند، سپس اقتصادشان را با آن زندگی سازگار میکنند. ما نمیتوانیم بگوییم چون اقتصاد جهان قماربازانه است، ما هم باید زندگیمان را مطابق با قواعد قمار تنظیم کنیم!
جامعه بر اساس ارزشهایی زندگی میکند که به آن معنا میدهد. برای همین، نیکسون در کتابش بهدرستی مینویسد که یکی از ارکان سیاست خارجی آمریکا، دفاع از ارزشهای جامعه آمریکایی است. چون ارزشها هویتسازند. اما وقتی بزرگترین ارزش، فقط رفاه اقتصادی شود، دیگر چیزی از هویت باقی نمیماند.
برخی ادعا میکنند مردم ایران تنها خواستار زندگی مرفه و آرامند. بنابراین باید استقلال، دین، فرهنگ و حتی جمهوری اسلامی را با این خواست تنظیم کرد. یعنی هدف غایی، فقط یک زندگی اقتصادی خوب باشد. اما این چه منطقی است؟ چند کشور را میشناسید که استقلال خود را قربانی رفاه کرده باشند؟ چند انسان محترم را میشناسید که کرامت خود را فدای پول کرده باشند؟
تجربه کشورهای شرق آسیا و خلیج فارس
زندگی خوب، هدف همه است، اما نباید به قیمت از دست رفتن شرافت، استقلال، و ارزشها باشد. این نگاه، نگاه آمریکایی است، نه نگاه همه جوامع. مثلاً ژاپن یا کرهجنوبی یا برخی از کشورهای خلیجفارس، عملاً استقلال خود را واگذار کردهاند تا در ازای آن رفاه اقتصادی داشته باشند. اما آیا این الگو برای ایران قابلپذیرش است؟
نخستوزیر ژاپن چند سال پیش گفته بود: “کاش ما هم مثل ایرانیها باشیم!” چرا؟ چون آمریکا هنوز در کشورشان پایگاه دارد، قانون اساسیشان را نوشته، و به آنها دستور میدهد. ارزش پولشان را بالا و پایین میبرد، سیاست مصرفشان را تعیین میکند، و آنها هم مجبور به اطاعتند. اما ملتها هرگز برای همیشه در چنین وضعیت تحقیرآمیزی باقی نمیمانند.
مبارزه و استقلال، جوهره انسانیت است. اگر هم روزی فراموش شود، دوباره بازخواهد گشت. انسان برای زیستن آمده، نه فقط برای زنده بودن. و این دو، فرق بسیاری دارد. همواره تاریخ را ارزشهای ذیقیمت جلو بردهاند. در جنگ بین ابوسفیان و پیامبر، یا بین یزید و امام حسین، نبرد میان ارزشها بود؛ یکی اهل دنیا، دیگری اهل آخرت. یکی دنبال قدرت، دیگری به دنبال حقیقت. حال باید پرسید: کدامیک ماندگار شدند؟ کدامیک ارزشمند شدند؟ اگر به انسان بگویی زندگیات را بین توالت، آشپزخانه و اتاقخواب تعریف کن، آیا واقعاً این زندگی است؟ به قول شریعتی، این حیاتی حیوانی است، نه انسانی.
و این حرفها شاید برای جوانان سنگین باشد، اما باید گفت: جوانی که قرار است آینده کشور را بسازد، باید این تفاوتها را درک کند. نه اینکه کرامت و هویت ملیاش را با یک سفر خارجی یا رفاه حداقلی تاخت بزند.
در ادامه بیانیه، وارد توصیهها میشویم. بهخصوص آن توصیه اول که درباره روابط بینالملل است. تمام هدفش این است که ایران را وادار کند نرمال شود؛ یعنی در نظم جهانی هضم شود، مثل بقیه کشورها شیر بدهد، و بهازایش فقط کمی نان جلویش پرت شود! این همان حرفی بود که در زمان ریاستجمهوری آقای هاشمی هم مطرح شد: نرمالسازی و هنجاریشدن جمهوری اسلامی. حالا من امروز گزارشی از کویت دیدم واقعاً دلم به درد آمد. حتی یک ایرانی هم در آن جلسه کویت حضور نداشت؛ و آنچه گذشت، واقعاً فاجعه بود. کشوری مثل کویت، با آن جمعیت اندک و آن حجم از درآمد، حالا به کجا رسیده؟ در زبان فارسی هم ضربالمثلی داریم که میگوید: «مگر کویتی هستی؟»؛ یعنی نشان میدهد که ذهنیت عمومی هم این را فهمیده که مسیر رفاه صرف، لزوماً به توسعه عادلانه منتهی نمیشود.
اگر این مدل جواب میداد، چرا آمریکا باید چنین کشورهایی را تحت سلطه نگاه دارد؟ مگر بیکار است که بیدلیل کشورهایی را سرکوب کند؟ هدفش روشن است: ساختار جهانی بهگونهای طراحی شده که نیروهایی را درون کشورها پرورش دهد تا همانها ابزار پیوند و ادغام آن کشور در نظم جهانی شوند؛ بهگونهای که ثروت از این کشور خارج شود و آنها بهراحتی از آن ارتزاق کنند.
شما کشوری را پیدا نمیکنید که بهعنوان یک کشور «پیرامونی» در این نظم جهانی ادغام شده و با این حال عدالت در آن برقرار باشد. عدالت که فقط شعار نیست؛ یعنی کسی در قبرستان نخوابد، فقر چنان نباشد که ویران کند. ولی حتی در کشورهایی مانند مصر، کویت یا عربستان، مناطق فقیرنشین فاجعهبار وجود دارد. این مسیر حتی به رفاه واقعی هم نمیرسد.
مسئله اصلی دقیقاً همینجاست. بحث نرمالیزاسیون، همیاری و ادغام در سیستم جهانی، آنچنانکه این بیانیه القا میکند، نهتنها ما را به رفاه نمیرساند، بلکه احتمالاً ما را با سرنوشتی چون لیبی یا سوریه مواجه خواهد کرد؛ نه امارات و قطر. آرزوی طرف غربی این است که ما بهجای چین، لیبی شویم. چین زمانی وارد معامله شد که قدرت داشت و توانست توافق متوازن برقرار کند. اما ما اگر در نقطهای وارد مذاکره شویم که در موضع ضعف باشیم، طرف مقابل نه به مذاکره علاقه دارد و نه به مصالحه؛ فقط به وادار کردن ما به تسلیم فکر میکند.
پس سؤال اساسی این است: آیا امروز اگر ما تمام مواضعمان را کنار بگذاریم ــ موشک، هستهای، استقلال ــ و بگوییم که «تسلیم شدیم؛ فقط به ما رفاه بدهید»، آیا غرب چنین خواهد کرد؟ پاسخ روشن است: نه. اگر قرار بود به کشوری که تسلیم شده، رفاه دهند، مصر و لیبی امروز گلستان شده بودند. اینها حتی قذافی را که خودشان با او توافق کرده بودند، در نهایت زجرکش کردند. در جریان آنچه غرب «بهار عربی» مینامد و ما آن را تداوم انقلاب اسلامی میدانیم، بدترین رفتار را با معمر قذافی کردند. شما در تاریخ معاصر کمتر میبینید که با رهبر کشوری چنین فجیع رفتار شود. در حالی که رهبران خونریز و دیکتاتور دیگر، مانند پینوشه در شیلی، با حمایت غرب از محاکمه فرار کردند. حتی بنعلی، مبارک و صالح، بدون چنین سرنوشتی کنار رفتند یا بازی سیاسی خوردند. اما قذافی که دست از مبارزه برداشته بود، آنگونه کشته شد؛ چون میخواست با غرب وارد معامله شود اما غرب قصد معامله نداشت، قصد حذف داشت.
و ما امروز باید بفهمیم که اساساً ایران، از ابتدا هدف اصلی بوده است. نقل است از کارگردان بزرگی که از زبان یک مقام ارشد شنیده: «تمام لشکرکشیها برای ایران بود.» آنها میدانستند ایران را نمیتوانند مستقیم بزنند، بنابراین حلقه محاصره را کامل کردند، تا زمانی برسد که بتوانند ضربه اصلی را وارد کنند. اما «و مکروا و مکر الله والله خیر الماکرین»؛ خدا مکرشان را به خودشان بازگرداند و آمریکا را در باتلاق افغانستان و عراق زمینگیر کرد. ما نیز بیکار نبودیم. بچههای سپاه و نیروهای مقاومت، آمریکا را در عراق زمینگیر کردند. اگر ما نبودیم، آنها چنین شکستهایی را تجربه نمیکردند. به همین دلیل امروز هم به صراحت میگویند که هدف، تجزیه ایران است. چون اسرائیل کوچک است، ولی ایران بزرگ. دیدارهای مشکوک شخصیتهایی مانند جولانی ــ تروریست سابق ــ با مقاماتی در کوبا، اسرائیل، باکو و افغانستان، بخشی از همین سناریوست.
مذاکره از موضع ضعف یا قدرت؟
اگر لحظهای تردید کنیم که آنها ما را خواهند پذیرفت، محکوم به نابودی هستیم. این تقابل، یک تقابل هستیشناسانه است. یک جهاد واقعی است: جهاد استراتژیک. جهاد کینهمحور. هیچکس به اندازه ما، نقشههای آمریکا را برهم نزده است. طرح خاورمیانه جدید شکست خورد. ضربات اقتصادی سنگینی به آمریکا وارد شد. نه از سر تهاجم، بلکه از موضع دفاع و مقاومت. از روز اشغال لانه جاسوسی تا امروز، ما بارها و بارها پروژههای آمریکا را خنثی کردهایم. بنابراین آنها با ما کینه دارند، و سخن گفتن از صلح و دوستی با ایران در فضای سیاسی آمریکا کار سادهای نیست. حال سؤال این است: آیا میتوان با حفظ خطوط قرمز، موشکی، هستهای، استقلال و تمام مؤلفههای قدرت ملی، وارد مذاکرهای شد که منجر به توافقی متوازن شود؟ پاسخ این سؤال باید با دقت بررسی شود.
بیانیه اخیر، در ظاهر سخن از تنشزدایی و شکستن فضای بیاعتمادی دارد. اما آیا واقعاً این هدف را دنبال میکند؟ جمهوری اسلامی متهم به تنشزایی شده، در حالی که از روز نخست با تنشهایی تحمیلی روبهرو بوده است. از کردستان و ترکمنصحرا گرفته تا طبس، این ما نبودیم که آغازگر درگیری بودیم. حتی در حوزه سیاست خارجی، همواره آمادگی برای مذاکره داشتهایم. در دو دهه اخیر، تقریباً همیشه پیشنهاد مذاکره از سوی ما بوده و هیچگاه مانع گفتوگو نشدهایم.
ما حتی ادعای بازپسگیری ثروتهای غارتشده توسط خاندان پهلوی را هم مطرح نکردهایم؛ ثروتهایی که امروز در اختیار پسر اشرف است، در بانکهای اروپا خوابیده، و هیچکس پاسخگو نیست. ما به امید قراردادها نشستیم، وعده دادند که در آینده پرداخت میکنند، اما هیچگاه عملی نشد. آیا پیگیری نکردیم؟ یا خواستیم مماشات کنیم تا راه مذاکره باز بماند؟
از لانه جاسوسی تا استرداد شاه و اطرافیانش، هیچگاه ما آغازگر جنگ نبودیم. ما فقط مقابل خیانتها ایستادیم. آنها شاه را برای روز مبادا نگه داشتند، همانطور که ظاهرشاه را برای بازگشت به افغانستان حفظ کردند. این استراتژی غرب است؛ نگهداشتن یک آلترناتیو. چون برپایی یک نظم جدید بسیار دشوار است، اما بازگرداندن چهرهای از گذشته که در ذهن مردم آشناست، برایشان سهلتر است. هرچند پهلویها حتی به قول خودشان، عرضه پوشیدن شلوارشان را هم ندارند، و تا آنجا در فساد غرقاند که همسرانشان هم در اختیار دیگران است! اما غرب آنها را حفظ میکند، چون میداند مشروعیت یک نظام جدید بهراحتی حاصل نمیشود. حتی جمهوری اسلامی با همه پایگاه مردمیاش، با چه زحمتی توانست این مشروعیت را تثبیت کند. و از آنسو، مخالفان چگونه تلاش کردند آن را از امام و ملت بازپس بگیرند.
برخی همچنان در رؤیای بازگشت مشروطهاند. میخواهند این جمهوری را تبدیل کنند به جمهوری خنثی و بیخاصیت. در همه این سالها تلاش کردند انقلاب را به بیراهه ببرند؛ مثل آنچه در الجزایر با بومدین و دیگران کردند. شخصیتهای اصلی انقلاب را حذف کردند و به بهانه «تخصص» نیروهای خودشان را جایگزین ساختند.
نکته بعدی به وضعیت درونی کشور برمیگردد. مهمترین توصیه در این زمینه، بازنگری بنیادین در رویکرد حکمرانی است؛ بهگونهای که مشارکت واقعی مردم در فرآیند قدرت افزایش یابد و سرمایه اجتماعی بازسازی شود.
در واقع، یکی از ارکان کلیدی تحلیل امروز ما، نه صرفاً «سرمایه اجتماعی»، بلکه وضعیت کلی جامعه ایران است. در این چارچوب، بحث امتگرایی و ملتگرایی و تأکیدی که بر نقش مردم میشود، جایگاه مهمی دارد. تأکیدی که درست است، اما باید دید این تأکید دقیقاً به دنبال چیست؟
آنچه در ایران میان مردم و حاکمیت شکل گرفته، یک گسست عمیق است. البته نه کل حاکمیت؛ بلکه بخشی از آن. این مسئله ابعاد مختلفی دارد و اگر فرصت باشد باید با دقت بیشتری بررسی شود. در همین چارچوب، پیشنهاد میکنم جلسهای مستقل به تحلیل جامعهشناختی وضعیت سرمایه اجتماعی اختصاص یابد.
ببینید، اصل حضور مردم در ساختار قدرت، اساس نظام اسلامی است. این اصل، تنها مربوط به امروز نیست؛ بلکه ریشه در تاریخ دارد. نگاهی بیندازید به نامههای مردم کوفه به امام حسین (ع). آنان از این مینالند که کسانی بر آنها حکومت میکنند که نمایندهشان نیستند. این اعتراض توسط امام پذیرفته شد. در فقه سیاسی شیعه، یکی از راههای کشف صحت یک حکم، تقریر معصوم است؛ یعنی آنجا که امام به یک موضع اعتراضی، واکنشی منفی نشان نمیدهد، نشان از صحت ضمنی آن دارد. پس حکومت باید برآمده از مردم باشد. این برخلاف دیدگاه خلافت سنی است که متفکرانی چون ماوردی تئوریزه کردند. مشکل جمهوری اسلامی در مسیر تحقق این مشارکت، یک مشکل ذاتی نبوده؛ بلکه ناشی از نفوذ جریانهایی بود که از ابتدا درصدد غصب مسیر انقلاب بودند.
نفوذ جریانهای التقاطی در مسیر انقلاب
همانگونه که مرحوم دکتر شریعتی گفته بود، در تمام انقلابها، کسانی که در جای دیگری تحصیل کردهاند و حامل ایدههای وارداتیاند، بهتدریج انقلاب را از درون مصادره میکنند. در ایران نیز از همان سالهای آغازین، چنین روندی آغاز شد؛ از پروندههایی مانند بازرگان، شورای انقلاب، مجلس خبرگان و … گرفته تا نفوذیهای دیگر. برخی چهرهها، ظاهری دینی و معمم داشتند، اما در واقع با انقلاب بیگانه بودند.
اشتباه استراتژیک جمهوری اسلامی از همینجا آغاز شد؛ جایی که فرآیند اسلامیسازی نظام را ناتمام گذاشتند. در حالی که نظام اسلامی هنوز در حال شکلگیری بود و حجیت آن همانند پیامبر اسلام (ص) نبود که سخنش خود، حجت باشد، این افراد با بهرهبرداری از شکافها، مسیر را منحرف کردند.
تا زمانی که امام خمینی (ره) زنده بودند، این جریان نمیتوانست عرض اندام کند. اما از اواخر عمر ایشان، تفکراتی مانند نظریه قبض و بسط، پروژه کیان و امثالهم سر برآوردند. افرادی که نه مرجعیت علمی و دینی داشتند و نه ایمان راسخ به اسلام، اما با تکیه بر مفاهیم مدرن و تجددزده، مسیر انقلاب را دچار تزلزل کردند. امام بارها هشدار داده بودند که این مغزهای آلوده به غرب اصلاحپذیر نیستند. اگر این جریان مزاحم نبود، انقلاب بهصورت طبیعی مسیر اسلامیشدن را طی میکرد و بخشهای مختلف جامعه را نیز با خود همراه میساخت. اما با ارائه تفسیرهای التقاطی و سکولار از دین، روند تحقق اسلام اجتماعی مختل شد. این اختلال بهویژه پس از رحلت امام، بهگونهای پیش رفت که برخی خواستند با تطهیر مشروطه، امام حسین (ع) را ــ نعوذ بالله ــ عامل خشونت جلوه دهند! همانگونه که بنیامیه امام علی (ع) و پیامبر (ص) را به خشونت متهم میکردند.
اشتباه دوم این جریان، تخریب فرآیند اعتبارسازی نظام بود. نظامی که با وجود همه مشکلات، توانست معجزهای در ساخت دنیای مادی رقم بزند. کشوری که با کمتر از سی میلیون جمعیت و هفت میلیارد بودجه، در پایان جنگ اداره میشد. کشوری که در آغاز انقلاب، تنها یک پل هوایی در تهران داشت و بزرگراهی نیمهکاره به نام شاهنشاهی (که بعدها شد مدرس).
شهرهای بزرگ کشور وضعیت فاجعهباری داشتند؛ تلفن، برق، آب، آسفالت و بهداشت در بسیاری نقاط نایاب بود. اما امروز با وجود همه تحریمها، جنگها، فشارها، کشوری ساخته شده که در مرزهای خود به توسعه زیرساخت رسیده است. یکی از خطاهای ما اما، همین بود که توسعه را تا مرزهای جغرافیایی بردیم، اما در شهرهای بزرگ بهدرستی پیادهسازی نکردیم. در نتیجه شکاف طبقاتی و احساس تبعیض باقی ماند. اگرچه توسعهزدگی نسبی در همهجا وجود دارد، اما ناکارآمدی، فساد و تبعیض دو معضل اصلی بودند که سرمایه اجتماعی را فرسوده کردند.
فساد بد است؛ حتی یک موردش هم زیاد است. اما در جهان، ساختار قدرت به گونهای است که فساد سیستمی را نهادینه کردهاند. در چین، هند و حتی آمریکا، فرزندان مقامات در سطوح بالای اقتصادی و سیاسی مشغولاند، اما رسانهها چیزی نمیگویند. در ایران اما به دلیل فضای قطبی و جنگ قدرت، هر فساد کوچکی، برجستهسازی و رسانهای میشود.
اپوزیسیون بیرونی تکلیفش روشن است، اما مهمتر از آن، نیروهایی در داخل هستند که در مقام مخالف، شروع به تخریب همهجانبه نظام کردهاند. از سویی شبکههای ماهوارهای، از سوی دیگر درگیریهای سیاسی داخلی، فضای اعتماد را نابود کردهاند.
سرمایه اجتماعی فقط با «کارنامه عملکرد» شکل نمیگیرد؛ بلکه به «ادراک عمومی» وابسته است. وقتی تصویر غالب از سیستم، سیستمی فاسد و ناعادلانه باشد، هر چقدر هم کار شده باشد، دیده نمیشود.
این در حالی است که به نسبت فساد موجود، آنچه روی زمین مانده بسیار بیشتر است. کارخانهها، متروها، بزرگراهها، خطوط برق، گاز، ریل و زیرساختها همه نشانهی کار و تلاش هستند. اما چون آمریکا و غرب سهمی از این فساد نداشتهاند، آن را برجسته میکنند. فساد داخلی بد است، اما اغراق در بازنمایی آن، بخشی از پروژه تضعیف سرمایه اجتماعی است. رسانهها و نزاع سیاسی داخلی، دستبهدست هم دادهاند تا اعتماد مردم را به حداقل برسانند. در نهایت باید گفت که آنچه سرمایه اجتماعی را فرسوده کرده، مجموعهای از خطاها، تخریبها، ناکارآمدیها، و جنگ روایتهاست؛ و تا این روند اصلاح نشود، انتظار بازسازی رابطه مردم با نظام، انتظاری عبث خواهد بود.
https://ihkn.ir/?p=42362
نظرات