به گزارش خبرنگار پایگاه خبری – تحلیلی مفتاح علوم انسانی اسلامی، حجتالاسلام والمسلمین احمد رهدار، عضو هیئت علمی دانشگاه باقرالعلوم(ع)، در یادداشتی با عنوان «سوگواری و خونخواهی» مطرح کرد؛
مقدمه
در نگاه اول، سوگواری و خونخواهی هر دو واکنشی به یک فقدان یا ظلم هستند، اما ماهیت، جهتگیری و هدف نهایی آنها کاملاً متفاوت است. سوگواری، یک نیاز درونی و عاطفی برای التیام زخم است، در حالی که خونخواهی، یک کنش بیرونی و اجتماعی برای بستن پرونده یک ظلم است.
تفاوتها میان سوگواری و خونخواهی
۱. جهت و مسیر حرکت (درون در برابر بیرون)
سوگواری سفری است به اعماق وجود فرد یا یک جامعه که جهتگیری آن کاملاً به سمت درون است. در این فرایند، انرژی روانی به جای آنکه صرف تغییر عوامل بیرونی شود، معطوف به ترمیم ساختارهای درونی فروپاشیده میگردد. هدف غایی سوگواری، «التیام» است؛ به این معنا که فرد یا جامعه، واقعیت تلخ فقدان یا زخم را نه با انکار یا انتقامجویی، بلکه با پذیرش تدریجی آن پشت سر بگذارد. این مسیر شامل تخلیه هیجانی عمیق (گریه، خشم خاموش و افسردگی) و سپس بازسازی شناختی است که طی آن، فرد جایگاه جدیدی برای غایب در ذهن خود تعریف کرده و میآموزد چگونه در غیاب او به حیات خود ادامه دهد. این یک مکانیسم صرفاً روانشناختی و زیستی برای بقاست که از دل آشفتگی، نظمی نوین پدید میآورد و فرد را به تعادل هیجانی پیش از بحران بازمیگرداند، هرچند با زخمی التیامیافته که او را بالغتر ساخته است. در سوگواری، نگاه به «خود» است و پرسش اصلی این است که «من چگونه با این درد زندگی کنم»؟
خونخواهی اما پدیدهای بروننگر و عینی است که تمام نیروی خود را از دایره شخصی بیرون میکشد و به سوی یک هدف مشخص در جهان خارج پرتاب میکند. مسیر حرکت آن هرگز به سوی التیام روانی مستقیم نیست، بلکه پاسخی عملی و حقوقی ـ اجتماعی به یک بیعدالتی عینی است. در این کنش، «عامل بیرونی» (ظالم، قاتل یا متجاوز) بهعنوان نقطه کانونی تعریف میشود و هدف، بازگرداندن تعادل مختلشده از طریق انجام یک «کار مشخص» مانند مجازات، قصاص یا جبران خسارت است. برخلاف سوگواری که با ابهام درونی سروکار دارد، خونخواهی با قطعیت و شفافیت امور ملموس پیوند خورده است: شناسایی مقصر، اثبات جرم و اجرای قانون. این فرایند، یک کنش جمعی و اجتماعی است که ساختارهای قدرت، شرافت و عدالت را در جامعه بازتعریف میکند. در اینجا، نگاه به «دیگری» است و پرسش اصلی این است که «او (ظالم) باید چه تاوانی پس دهد تا نظم جهان دوباره برقرار شود»؟
۲. هدف نهایی (التیام در برابر اقدام)
هدف نهایی سوگواری، نه انکار رنج، بلکه پایان دادن به سیطره فرساینده آن بر روان است. در این مسیر، التیام به معنای حذف کامل درد نیست، بلکه رسیدن به نقطهای است که فرد میتواند با آگاهی کامل بگوید: «من این درد را میپذیرم، با آن کنار میآیم و حالا باید به زندگیام ادامه دهم». این پذیرش، یک گسست یا فراموشی نیست، بلکه نوعی آشتی عمیق با واقعیت فقدان است که در آن، خاطره ازدسترفته دیگر همچون زخمی باز و خونچکان عمل نمیکند، بلکه به بخشی یکپارچه از هویت و روایت زندگی فرد بدل میشود. نقطه پایان سوگواری، یک «آرامش نسبی» است که برخلاف تسکینهای موقت، از درون میجوشد و فرد را قادر میسازد بدون آنکه گذشته را انکار کند، با آن بهعنوان عنصری معناپذیر در داستان زندگی خود زندگی کند. بنابراین، سوگواری موفق به مقصدی کاملاً درونی و روانشناختی ختم میشود که نشانهاش، بازیافتن توان زیستن، عشقورزیدن و تجربه شادی در کنار غم است، بیآنکه یکی دیگری را نفی کند.
در مقابل، خونخواهی با منطقی بروننگر، هدف خود را نه در ساماندهی هیجانات، بلکه در پایان دادن به خودِ بیعدالتی تعریف میکند. نقطه پایان آن، تحقق عینی و ملموس عدالت است؛ جایی که میتوان گزارهای قطعی و تاریخی را بیان کرد: «حق از دست رفته بازگردانده (یا قصاص) شد، اکنون وجدان جامعه آرام گرفته است». این نقطه پایان، انتزاعی و درونی نیست، بلکه یک اقدام مشخص و راستیآزماییپذیر در جهان خارج است: مجازات شدن مجرم، جبران خسارت یا اعاده حیثیت. در این چارچوب، آرامش نه بهعنوان محصول یک فرایند دروننگر، بلکه بهعنوان نتیجه مستقیم محو کردن عامل بیعدالتی و بازگرداندن تعادل به نظام ارزشهای اجتماعی درک میشود. اگر سوگواری به «حال درونی» فرد میاندیشد، خونخواهی به «وضعیت بیرونی» جهان مینگرد و آرمانش رسیدن به لحظهای است که ترازوی عدالت در ملأ عام به تعادل برسد و پرونده یک ظلم برای همیشه بسته شود.
۳. ماهیت عمل (حالت در برابر کنش)
سوگواری در بنیاد خود یک «حالت» وجودی و روانشناختی است، نه یک رشته اقدامات معطوف به هدف بیرونی؛ بهاین معنا که گویی فضایی عاطفی سراسر وجود فرد یا جمع را فرامیگیرد و او را در وضعیتی از انفعال درونی قرار میدهد. این حالت، خود را از طریق طیفی از نشانهها و رفتارهای غیرارادی و نمادین بروز میدهد: گریههایی که بیاختیار جاری میشوند، سکوتی که سنگینی غم را فریاد میزند، مرور وسواسگونه خاطرات که گویی ذهن را در گذشته لنگر انداخته است، افسردگیای که انرژی کنشگری را تحلیل میبرد، و آیینهای نمادینی همچون پوشیدن لباس سیاه، همگی در خدمت بازنمایی و تجسمبخشی به این فضای درونیاند، نه تغییر جهان بیرون. در سوگواری، فرد بیش از آنکه «انجامدهنده»ی کاری باشد، «تجربهکننده»ی یک کیفیت عاطفی است؛ بدن و روان او به محملی برای سکونت غم بدل میشوند و رخدادها نه از سر قصد و اراده، بلکه همچون علائمی از یک وضعیت روحی پدیدار میشوند. به همین دلیل است که سوگواری را نمیتوان با فرمان یا برنامهریزی بیرونی به انجام رساند، چراکه سرشت آن نه «کنش»، بلکه «بودن» در چنبره یک اقلیم درونی است که به تدریج و خودبهخود تغییر فصل میدهد.
در مقابل، خونخواهی بهطور کامل در قلمرو «کنش» تعریف میشود؛ یعنی حرکتی فعالانه، ارادی و هدفمحور که انرژی خود را نه صرف بازنمایی یک وضعیت درونی، بلکه مصروف ایجاد تغییری عینی در ساختار روابط اجتماعی و حقوقی میکند. این فرایند، زنجیرهای از گامهای عملی و قابل شناسایی در جهان خارج است: از دادخواهی و طرح شکایت در مراجع قضایی گرفته تا بسیج اجتماعی، اعتراضات خیابانی، کمپینهای فراخوان و در نهایت اجرای حکم یا تحقق قصاص. برخلاف سوگواری که میتواند در سکوت و انزوا رخ دهد، خونخواهی سرشتی تعاملی و غالباً جمعی دارد و مستلزم نوعی عاملیت است که فرد یا گروه را از موضع انفعال بیرون کشیده و به میدان مبارزه با بیعدالتی پرتاب میکند. هر مرحله از این مسیر، انتخابی آگاهانه و حرکتی معطوف به غلبه بر موانع بیرونی است؛ از پیگیری حقوقی که مستلزم جمعآوری مدرک و اقناع قاضی است تا فشار اجتماعی که افکار عمومی را برای تحقق عدالت به خدمت میگیرد. بنابراین، خونخواهی یک فرایند منفعلانه نیست که فرد صرفاً در آن غوطهور شود، بلکه عرصهای از تصمیمگیریها و اقداماتی است که با معیار موفقیت یا شکست عملی سنجیده میشود و تنها زمانی به پایان میرسد که یک «کارِ مشخص» در جهان خارج انجام شده باشد.
۴. رابطه با زمان (گذشته در برابر آینده)
سوگواری در عمیقترین لایههای خود، گفتوگویی بیپایان با گذشته و آن چیزی است که برای همیشه از دست رفته است. تمام ساختارها و آیینهای آن، از نوحهخوانی و مرثیهسرایی گرفته تا یادبودها و سالگردها، اساساً تلاشی نمادین برای نگهداشتن لحظهای هستند که دیگر در افق زمان بازنمیگردد. در این فضا، زمان خطی متوقف میشود و فرد یا جامعه، داوطلبانه خود را در یک زمانِ چرخهای و اسطورهای غوطهور میکند که در آن فقدان، بارها و بارها بازخوانی و باززیسته میشود. این بازگشت مکرر به گذشته، نه از سر وسواس بیمارگونه، بلکه برای آن است که مبادا گذشته بمیرد و خاطره عزیز ازدسترفته برای همیشه محو شود؛ گویی رها کردن غم، مساوی است با خیانتی دوباره به آن که رفته است. به همین دلیل، نمادهای سوگ (لباس سیاه، عکسها و اشیای یادگاری) همگی حکم لنگرهایی را دارند که فرد را به ساحل گذشته بسته نگه میدارند، حتی اگر جریان زندگی او را به سوی آینده براند. نقطه غایی سوگواری اما نه در انجماد ابدی در گذشته، بلکه در یافتن راهی برای حمل آن گذشته به درون آینده است، بیآنکه دیگر مانند سایهای فلجکننده، مانع حرکت شود.
خونخواهی، با وجود آنکه ریشه در زخمی کهنه و ظلمی رخداده در گذشته دارد، تمام انرژی خود را به سوی ساختن آیندهای متفاوت جهت میدهد. این کنش، زخم تاریخی را به موتور محرکهای برای تضمین امنیت و جلوگیری از تکرار جنایت بدل میکند، و شعار «خونخواهی، تضمینی برای عدم تکرار جنایت» درست هسته مرکزی همین رویکرد آیندهنگر را آشکار میسازد. در این منطق، خونِ ریختهشده از آن رو مطالبه میشود که پیامی روشن به فردا مخابره کند: هر ظلمی بیپاسخ نخواهد ماند، و جامعه از طریق قصاص یا مجازات، دیواری محکم در برابر ظالمان بالقوه آینده بنا میکند. برخلاف سوگواری که میخواهد گذشته را در آغوش بکشد و حفظ کند، خونخواهی میخواهد گذشته را به دادگاهی برای آینده بدل کند؛ جایی که خاطره جنایت نه به قصد نوستالژی، بلکه بهعنوان یک سابقه، یک درس و یک بازدارنده عمل میکند. بنابراین، خونخواهی یک پروژه معطوف به افق پیشروست که با کشاندن سایه سنگین عدالت از گذشته به آینده، تلاش میکند جامعه را از چرخه بیپایان جنایت و بیکیفری رها سازد و آیندهای امنتر برای بازماندگان و نسلهای بعدی رقم بزند.
پیوند خطرناک و جداییناپذیر
رابطه سوگواری و خونخواهی، رابطهای پارادوکسیکال، عمیق و گاه خطرناک است که در آن، این دو قلمرو بهظاهر متضاد (درونگراییِ التیامجویانه در برابر برونگراییِ عدالتخواهانه) میتوانند در هم تنیده شوند و مسیری انحرافی را رقم بزنند. هنگامی که سوگواری جمعی سرکوب شود، نادیده گرفته شود، یا به هر دلیل نتواند به نقطه پایانیِ التیام و پذیرش دست یابد، انرژی عاطفی عظیمی که در سوگ متراکم شده است، بیآنکه تخلیه یا هضم شود، بهمثابه سیلابی مهارنشده از بستر درونی خود خارج میشود و تغییر ماهیت میدهد: غم به خشم، و انفعال به عاملیت تهاجمی بدل میگردد. در این لحظه، «خونخواهی» نه بهعنوان یک مطالبه حقوقی اصیل و سنجیده، بلکه به صورت جانشینی ناسالم برای التیام روانی عمل میکند و مانند دارویی مسکن، به تسکین موقت درد سوگ میپردازد، بیآنکه ریشه زخم را درمان کند. اما این رابطه فقط یکطرفه نیست؛ خونخواهی نیز برای مشروعیتبخشی، کسب قدرت اخلاقی و بسیج تودهها، بهطور متناقضی تشنه آیینها و نمادهای سوگواری است. جنبشهای خونخواهی با هوشمندی تمام، از شمعهایی که نماد روشنایی و حضور روح متوفیاند، عکسهایی که چهره انسانی قربانی را جاودانه میکنند، شعرها و مرثیههایی که عواطف خام را به زبانی حماسی ترجمه میسازند و نمادهای مذهبی که قداستی فرازمینی به امری دنیوی میبخشند، بهره میبرند تا غم فردیِ پراکنده را در بوته جمعیِ خود ذوب کنند و خواستی واحد و فوری برای انتقام بیافرینند. در این همآمیزیِ خطرناک، سوگواری از رسالت اصلی خود (التیام درونی) بازمیماند و خونخواهی نیز از مسیر عادلانه خود (اقدام حقوقی آگاهانه) منحرف میشود؛ اولی تبدیل به بنزینی برای آتش دومی میگردد و دومی با پنهان شدن در زیر ردای عزاداری، خشونت را در لفافه تقدس و ترحم پیچیده و توجیهپذیر میسازد.
یک مثال ملموس از فرهنگ عاشورا
فرهنگ عاشورا، بهمثابه یکی از غنیترین و پرمایهترین سنتهای شیعی، آینهای تمامنما از تفکیک ظریف و در عین حال درهمتنیدگی عمیق سوگواری و خونخواهی است، بهگونهای که هر یک، قلمرو، ابزار و غایت متمایز خود را دارد، بیآنکه دیگری را نفی کند. در این سنت، سوگواری یا همان عزاداری، تجسم بُعد درونی، عاطفی و روانشناختی واقعه است: گریه بر مصائب امام حسین (ع)، سینهزنیهای موزون که ضربان همدردی جمعی را به گوش میرسانند، و مرثیهخوانیهایی که با کلام و نوا، زخم کهنه را تازه میکنند تا روح از مسیر همدردی و پالایش هیجانی، به نوعی کاتارسیس (تطهیر) دست یابد. اینجا قلمرو «اشک» است؛ فضایی برای پذیرش غم، برای نشستن در کنار رنج تاریخی و همراه شدن با آن. در برابر این حالتِ درونگرایانه، خونخواهی با شعار «یا لثارات الحسین» سر برمیآورد که بُعد برونی، عملی و کنشگرانه را نمایندگی میکند و مقصدش نه تسلّای دل، که قیام علیه ظلم و استمرار راه آن امام در جهان خارج است؛ اینجا قلمرو «شمشیر» است، عرصه طلب عدالت و تبدیل غم به موتور محرکهای برای تغییر مناسبات ناعادلانه. این دو اگرچه در هم تنیده شدهاند و یکی بدون دیگری در بستر فرهنگ عاشورایی ناقص میماند، اما بههیچروی یکی نیستند: اولی اشک است و دومی شمشیر، اولی در جستوجوی پذیرش غم است و دومی در طلب تحقق عدالت. تشبیه نهایی این رابطه را میتوان چنین صورتبندی کرد: سوگواری التیام زخم است، فرایندی درونی که بافتهای ازهمگسیخته روان را ترمیم میکند و خونخواهی بخیهای است که لبههای زخم را بر هم میکشد تا التیام ممکن شود. التیام بدون بخیه، یعنی سوگواریای که هرگز به مرحله کنش و پیگیری حقوق ازدسترفته نرسد، ممکن است به عفونتی مزمن از غمِ حلنشده، افسردگیِ فلجکننده و انفعالی ویرانگر بدل شود؛ و از آن سو، بخیه بدون التیام، یعنی خونخواهیای که صرفاً عملی مکانیکی، انتقامجویانه و بیپشتوانه از همدلی اصیل باشد، هرگز زخم را از درون درمان نمیکند و تنها ظاهری سرهمبندیشده بر پیکری بهغایت مجروح باقی میگذارد.
دیالکتیک اشک و شمشیر؛ نسبت تراژیک سوگواری و خونخواهی
۱. سوگواری بهمثابه کنش غنایی
در ریختشناسی ادبیات تراژیک، سوگواری در ذات خود یک کنشِ کاملاً غنایی است، به این معنا که تمام انرژی عاطفی و روایی آن نه به سوی جهان بیرون و تغییر مناسبات آن، بلکه به سوی اعماق درونِ فردِ مصیبتدیده جهتگیری شده است. این کنش غنایی، سرشتی عمیقاً درونگرا، فردی (حتی اگر در جمع اجرا شود) و معطوف به «گذشته ازدسترفته» دارد؛ گذشتهای که دیگر در افق زمان بازنمیگردد، اما روانِ سوگوار از رها کردن آن سر باز میزند. در این حالت، ضمیر ناخودآگاه فرد، تمنای بازگشت به وضعیت پیش از فقدان را در خود میپروراند و از خلال آیینهای نمادینی همچون گریه، نوحهخوانی و پوشیدن لباس سیاه، تلاش میکند تا هم با ابژه ازدسترفته ارتباطی آیینی برقرار کند و هم از بار سنگین غم بر روان خود بکاهد. این آیینها، به تعبیری، پلهایی موقت میان جهان زندگان و جهان مردگان میسازند تا فرد بتواند غیاب ابدی را نه به شکل رویاروییِ یکباره، بلکه بهتدریج و در امنای نمادها بپذیرد. فروید در تحلیل خود از فرایند سوگ، این مسیر را «سوختن آرام میل به ابژه گمشده» مینامد؛ فرایندی که در آن، «من» بهجای آنکه در چنبره انکار یا جایگزینی شتابزده گرفتار آید، ذرهذره از چنگال فقدان رها میشود و در نهایت، ابژه ازدسترفته را در بافت نمادینِ روان جای میدهد، بیآنکه حضور غیابش مانع ادامه حیات گردد. بنابراین، سوگواری در ادبیات تراژیک، بیش از آنکه یک «روایت» با پیرنگِ پیشرونده باشد، یک «فضا»ی عاطفی ایستا و تأملی است که در آن، زمانِ خطی متوقف میشود و فرد در چرخه تکرارشونده خاطره و اشک، به تطهیر روان دست مییابد.
۲. خونخواهی بهمثابه کنش حماسی
در قطبِ مقابل، خونخواهی ماهیتی کاملاً حماسی و کنشگر دارد که آن را از ساحتِ عاطفه ناب و دروننگرِ سوگواری جدا میسازد. اگر سوگواری بر محور «منِ» فردی و رنج درونی میچرخد، خونخواهی بر محور «ما»ی جمعی و اراده معطوف به تغییر شکل میگیرد؛ به همین دلیل، این مفهوم سرشتی برونگرا، جمعی و جهتیافته به سوی «آیندهای اصلاحی» دارد. خونخواهی، غم را از ساحت عاطفه ناب و خصوصی خارج کرده، آن را به یک «پرونده باز» در محکمه تاریخ بدل میسازد؛ پروندهای که مختومه شدنش نه با اشک و مرثیه، بلکه با اقدام و دادخواهی ممکن میشود. لحن خونخواهی، برخلاف سوگواری، هرگز مرثیهای نیست؛ مرثیه برای فقدان میگرید و در همان گریستن، به نوعی تسلّی و پذیرش میرسد، حال آنکه خونخواهی همواره بیانیهای برای یک جنبش است؛ بیانیهای که مخاطب خود را نه خدایان یا ارواح، بلکه انسانهای زنده و ساختارهای اجتماعی قرار میدهد و آنان را به حرکتی عملی فرامیخواند. اگر سوگواری را بتوان «توصیف زخم» نامید؛ توصیفی که در آن، زخم با تمام ابعاد و ژرفایش بازنمایی و تصدیق میشود، خونخواهی «اراده التیامِ قهریِ ساختار» است؛ یعنی حرکتی که نه فقط زخمِ فردی، بلکه ساختارِ زخمساز را هدف میگیرد و با منطقی قهرآمیز، خواهان بازآرایی نظامهای حقوقی و اخلاقیِ جامعه به سود عدالت است. به همین دلیل، خونخواهی در ادبیات، همواره با روایتهایی از جنس سفر، نبرد، و چیرگی بر موانع پیوند خورده و ساختاری خطی، اوجگیرنده و معطوف به نتیجه دارد.
۳. دیالکتیک پارادوکسیکال سوگواری و خونخواهی
نسبت میان سوگواری و خونخواهی در ادبیات، همواره نسبتی پارادوکسیکال و سرشار از تنشهای حلنشده است؛ زیرا این دو مفهوم اگرچه در دو قطب متضاد روایت جای دارند، اما در اعماق ساختار روانی و اجتماعی، به شکلی خطرناک و جداییناپذیر در هم تنیده شدهاند. یک سوگواری ناتمام و سرکوبشده، یعنی آنچه میتوان با وامگیری از مفهوم بنیامین آن را «مالیخولیای سیاسی» نامید، میتواند نطفه یک خونخواهی رادیکال را در دل خود ببندد؛ درست مانند زخمی که بهجای التیام تدریجی، عفونت میکند و التهاب آن سرانجام به انفجاری از خشم بدل میشود. چرخش از مرثیه به تراژدی دقیقاً در همین نقطه رخ میدهد: لحظهای که فردِ سوگوار، از انفعال و سکونِ توصیفکننده زخم خارج میشود و نقابِ عزا را برای بر دوش کشیدن سلاح برمیدارد. در این نقطه چرخش، اشک، شمایلشناسانه تغییر شکل میدهد و کارکردی دوگانه مییابد؛ اشک دیگر نشانه ضعف و تسلیم نیست، بلکه دلیلِ حرکت میشود، توجیهگرِ خشم میشود، و از درونِ خود، منطقِ انتقام را مشروعیت میبخشد. این لحظه گذار، هسته اصلی تراژدیهای بزرگ تاریخ است؛ جایی که قهرمان تراژیک، بهجای آنکه در سوگ خود بماند و از خلال آن به پالایش روحی برسد، سوگ را بهمثابه سوختی برای مأموریت حماسی خود به کار میگیرد و از این مسیر، تقدیرِ محتومِ خشونتبار را برمیانگیزد. پارادوکس اصلی در این است که این گذار، هم میتواند رهاییبخش باشد و هم ویرانگر؛ هم میتواند ظلم را از بن برکَنَد و هم میتواند چرخه بیپایان خشونت را بازتولید کند، بسته به آنکه نسبت میان اشک و شمشیر چگونه تنظیم شده باشد.
۴. رشته باریک میان حقیقت و عاطفه
در سنت بلاغی پس از یک فاجعه، سوگواری و خونخواهی در یک رشته باریک و حیاتی به نام «جلوگیری از ابتذال مرگ» به هم متصل میشوند و هر یک بدون دیگری، در معرض آفتهای بنیادین قرار میگیرد. سوگواریِ بدون خونخواهی، خطر تبدیلشدن به یک رمانتیسیسمِ تهی و منفعل را در خود نهفته دارد؛ یعنی وضعیتی که در آن، فرد یا جامعه صرفاً در زیباییشناسیِ غم غوطهور میشود، بیآنکه در برابر ظلمی که موجب این غم شده است، قد علم کند. چنین سوگواریای، بهتدریج به پذیرش ظلم، عادیسازی خشونت و تقدیسِ قربانیبودگی میانجامد و مرگ را از یک فاجعه اخلاقی به یک نمایشِ صرفاً احساسی تنزل میدهد. در سوی دیگر، خونخواهیِ فاقد بنمایه عاطفیِ سوگواری، خطر سقوط در دام خشونت کور و انتقامجوییِ بدون عدالت را دارد؛ یعنی وضعیتی که در آن، اقدام به قصاص یا مجازات، نه بر مبنای درکی عمیق از رنج و همدردی با قربانی، بلکه صرفاً بر اساس منطق ریاضیوارِ «چشم در برابر چشم» صورت میگیرد و فاقد آن روحِ اخلاقیای است که خشونتِ تلافیجویانه را به عدالتِ واقعی بدل میسازد. میتوان گفت نسبت این دو، در عمیقترین لایه خود، نسبت «حقیقت و عاطفه» است؛ سوگواری، حقیقتِ درد و رنجِ ناشی از ظلم را بیپرده و بیواسطه فریاد میزند و نمیگذارد این حقیقت در هیاهوی انتزاعات سیاسی و حقوقی گم شود، و خونخواهی، این حقیقتِ عریان را به یک تعهد اخلاقی برای زیستن و ساختنِ جهانی متفاوت بدل میکند. در غیاب سوگواری، خونخواهی به مکانیکی سرد و بیروح تنزل مییابد، و در غیاب خونخواهی، سوگواری به انفعالی عقیم و پذیرنده بیعدالتی فروکاسته میشود.
https://ihkn.ir/?p=46518
هنگامی که سوگواری جمعی سرکوب شود، نادیده گرفته شود، یا به هر دلیل نتواند به نقطه پایانیِ التیام و پذیرش دست یابد، انرژی عاطفی عظیمی که در سوگ متراکم شده است، بیآنکه تخلیه یا هضم شود، بهمثابه سیلابی مهارنشده از بستر درونی خود خارج میشود و تغییر ماهیت میدهد: غم به خشم، و انفعال به عاملیت تهاجمی بدل میگردد.






















نظرات