به گزارش خبرنگار پایگاه خبری – تحلیلی مفتاح علوم انسانی اسلامی، به نقل از وبسایت اسراء؛ حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در تفسیر آیات ۵۱ – ۵۳ سوره مائده مطرح کردند؛
تبیین امراض قلبی در قرآن کریم و شفای آن
﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا یَزیدُ الظّالِمینَ إِلاّ خَسارًا﴾[۱] یا ﴿شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ﴾[۲] که این تعبیرات را ذات اقدس الهی در وصف قرآن کریم یاد کرده است که مشکلات قلبی را قرآن شفا میدهد. یک وقت انسان غمگین است و دردهای روحی دارد که قرآن از راههای دیگر شفا میدهد، مشکل اخلاقی دارد از راه دیگر شفا میدهد، مشکلهای معرفتی دارد که قرآن از راه دیگر شَفا میدهد؛ اما یک وقت مشکل نفاق دارد و ضعف ایمان دارد یا به بیماری قلب و مَرَضِ روحی دارد که میفرماید این را هم شفا میدهد؛ اوّلاً میگوید که قرآن شفا است نه دَوا، گاهی ممکن است که انسان دارو مصرف بکند و درمان پیدا نکند اینچنین نیست، چون اگر کسی به قرآن عمل کرد یقیناً درمان میشود، چون قرآن شفا است. شفا بِما هُوَ شِفاء که تَخلفُ بَردار نیست و دوا نیست که گاهی اثر بکند و گاهی اثر نکند، شفاست و شفا بما هو شفاء تخلفبردار نیست. دوا هم دارد؛ اما وقتی اصل قرآن کریم به عنوان شفا مطرح شده است یعنی یک دارویی است که شفابخشیاش حتمی است. اگر فرمود: ﴿شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ﴾ معلوم میشود که ممکن نیست قرآن در قلبی راه پیدا بکند و آن قلب مریض باشد، چون شفا از آن جهت که شفا است تخلفبردار نیست. خب این اصل کلی را بعد از تبیین بیماریها انسان خوب بررسی میکند و قرآن مشخص میکند که چه چیزی بیماری است و خیلی از امور است که انسان آن را مرض نمیداند، گرچه به طور اجمال فرمود: ﴿فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا﴾؛[۳] قلب یک عده مریض است؛ اما بیماری قلب چیست؟ آن را خیلیها تشخیص نمیدهند. آنگاه در موارد خاص نمونه ذکر میکند؛ مثلاً در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» به زنان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور میدهد که شما رقیق حرف نزنید و وقتی که مَرد است به صورت نازک و ظریف سخن نگویید ﴿فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفًا﴾؛[۴] در هنگام حرف زدن صدایتان را نازک نکنید، برای اینکه آن نامحرمی که قلبش مریض است طَمَعَ میکند. این یعنی چه؟ یعنی اگر مردی نتواند خود را در برابر نامحرم کنترل کند چنین مردی مریض است و این مَرَضِ قلب دارد؛ هم مَرَض را قرآن مشخص میکند و هم درمان و شفا را تبیین میکند. از آن طرف ﴿قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ﴾،[۵] ﴿وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنّ﴾[۶] و دستورات دیگر دارد. اگر نگوید چه چیز مرض است، انسان درست به سراغ قرآن نخواهد رفت و خود را درمان نمیکند، این یک مَرَضِ مُنکراتی و اخلاقی است. در آیهٴ محل بحث یک مَرَض سیاسی و فکری است که فرمود: ﴿فَتَرَی الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یُسارِعُونَ فیهِمْ﴾؛ اینها ممکن است مَرَضِ اخلاقی نداشته باشند یعنی به نامحرم طمع نکنند؛
بیان بیماری سیاسی
اما یک بیماری سیاسی دارند و میگویند که شاید اوضاع برگشت، ما چرا رابطهمان را با بیگانهها قطع کنیم؟ حالا یا به حق یا ناحق شاید این نظام شکست خورد و بیگانهها روی کار آمدند یا ما نتوانستیم با آنها نبرد کنیم، چرا رابطهمان را قطع بکنیم؟ اینها شتابزده به طرف بیگانهها حرکت میکنند، سرعت است نه سبقت، نه اینکه پیشی بگیرند میشتابند، گفت: ﴿فَتَرَی الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یُسارِعُونَ فیهِمْ﴾ نه «یسارعون الیهم» معلوم میشود که قلباً در جمع آنها بودند نه اینکه تازه میخواهند به آن سمت گرایش پیدا کنند. اینکه قلبش بیمار است در جمع آنها است و به آن سَمت مایل است؛ ولی چنین حادثهای که پدید آمده یا خاطرهای که در ذهنش رُخ داد، این شتابزده در جمع آنها خود را مییابد. بنابراین ظاهراً با شما مسلمانها است و باطناً و قلباً رابطهشان را با آنها حفظ میکنند و چنین حرفی دارند، چون حوادث روزگار یکسان نیست: ﴿تِلْکَ اْلأَیّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النّاسِ﴾[۷] و دولت را هم، دولت گفتند برای این است که تداول میشود و از دستی به دست دیگر میگردد و دور میزند و اینگونه از امور را میگویند دائره. اگر چنانچه حوادث یکسان نیست و ممکن است برگردد چرا ما ارتباطمان را با بیگانهها قطع بکنیم؟ این مَرَض است که ﴿فَتَرَی الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یُسارِعُونَ فیهِمْ﴾ و منطق آنها این است که ﴿یَقُولُونَ نَخْشی أَنْ تُصیبَنا دائِرَهٌ﴾.
روش شفای امراض قلبی
شفای این مرض چیست؟ راه علاج این مرض چیست؟ فرمود: ﴿فَعَسَی اللّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ﴾؛ راه درمان بیماریِ چنین بیمارانی این است که به آنها بگویید آیا شما یقین دارید که اوضاع برمیگردد یا احتمال میدهید؟ یقیناً احتمال میدهید و یقین که ندارید، پس از این طرف هم احتمال بدهید که همانطوری که خداوند اصل اسلام را پیروز کرد در بقا هم اسلام را پیروز کند. خدا دو کار میکند: یا شما را در جنگ پیروز میکند و یا آنها را از درون متلاشی میکند یا حوادث دیگری پیش میآورد که آنها نتوانند جنگ کنند و به هر تقدیر یا جنگ میشود شما پیروز میشوید یا آنها توان جنگشان را از دست میدهند ﴿فَعَسَی اللّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ﴾، حالا اگر این قبل از فتح مکه بود ناظر به فتح مکه است و اگر بعد از فتح مکه بود احتمال اینکه بیگانهها در غیر حجاز حمله کنند که ممکن است اسلام جهانگیر بشود و امپراطوریهای ایران و روم شکست بخورد و اگر منظور از این فتح قضا و حُکم الهی باشد که دیگر عام است چه مربوط به فتح مکه باشد و چه قبل از فتح مکه و چه بعد از فتح مکه باشد. فتح الهی امری است از ناحیهٴ خدا؛ اما اینکه فرمود: ﴿فَعَسَی اللّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ﴾ این ذکر عام بعد از خاص دلیل طلب میکند. ذکر خاص بعد از عام نکتهاش اهمیت است که معروف است؛ ذکر خاص بعد از عام مثل این است که خداوند ملائکه را و جبرئیل و میکائیل و امثال ذلک را نازل کرده است[۸] که ذکر جبرئیل بعد از ملائکه این ذکر خاص بعد از عام است برای اهمیت مسئله؛ اما اینجا ذکر عام بعد از خاص است که این ذکر عام بعد از خاص باید یک نکتهٴ دیگری داشته باشد.
مأموران الهی بودن فرشتگان خدا
فرمود: ﴿فَعَسَی اللّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْح﴾، چون این فتح یقیناً من عندالله است برای اینکه فرمود: ﴿فَعَسَی اللّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ﴾ که این ﴿أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ﴾ چون ذکر عام بعد از خاص است و این تقابل و تفصیل قاطع شرکت است، معلوم میشود که این امر غیر از فتح است. خداوند گاهی کل کارها را انجام میدهد به نفع اسلام؛ اما گاهی به وسیلهٴ جنگ و مأموران بشری این کار را انجام میدهد و گاهی به وسیلهٴ غیر جنگ و مأموران فرشته و غیبی این کار را انجام میدهند. همه مأموران اِلهیاند؛ اگر جَنگ بود خدا به وسیلهٴ بَشر اسلام را پیروز میکند؛ مثل اینکه فرمود: ﴿قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدیکُمْ﴾؛[۹] با آنها مُقاتله کنید خدا است که آنها را با دست شما عذاب می کند و گاهی هم به وسیلهٴ فرشتگان عذاب میکند، چون ﴿وَ ما یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلاّ هُوَ﴾،[۱۰] ﴿وَ لِلّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ﴾[۱۱] و مانند آن. بنابراین مأموران الهی گاهی فرشتگان غیبیاند و گاهی بشر؛ کار اگر با جنگ بود خدا به دست بشر که جزء سپاهیان الهیاند حق را پیروز میکند و اگر غیر جنگ بود گاهی به وسیله امدادهای غیبی مسئله را حل میکند. گاهی هم ممکن است حادثه به صورت جنگ باشد و هم به کمک بشر و هم به اِمدادهای فرشتهها انجام بگیرد؛ ولی این تقابل و تفصیل که قاطع شرکت است نشان میدهد که گاهی خداوند به وسیلهٴ جنگ مشکل مسلمین را حل میکند و گاهی هم به وسایل دیگر مشکل اسلامی را حل میکند، چون خودش فرمود: ﴿هُوَ الَّذی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ﴾؛[۱۲] به ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود که خداوند از دو راه تو را کمک کرده است: یکی ﴿بِنَصْرِهِ﴾ و یکی ﴿بِالمُؤْمِنِینَ﴾. اینجا ذکر خاص بعد از عام است. نُصرت خدا گاهی به وسیلهٴ امدادهای غیبی است و گاهی به وسیلهٴ حضور نیروهای مجاهد در جبههها است. فرمود: ﴿هُوَ الَّذی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ﴾. آنجا هم اگر خواستیم بگوییم تَفصیل قاطع شرکت است، منظور از آن نَصر امدادهای غیبی است و منظور از این مؤمنین همین سربازان مُجاهِد نَستوه است. بنابراین گاهی ممکن است که خداوند به وسیلهٴ غیر جنگ مشکل اسلام و مسلمین را حل کند، گاهی هم به وسیلهٴ جنگ حل میکند: ﴿فَعَسَی اللّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ﴾. آنگاه این گروهی که و ظاهراً حرفی نداشتند ظاهراً با شما بودند ولی باطناً گرایش خاصی با آنها داشتند و حرف آنها این بود، ﴿فَیُصْبِحُوا عَلی ما أَسَرُّوا فی أَنْفُسِهِمْ نادِمینَ﴾؛ حالا پشیمان میشوند. ذات اقدس الهی فرمود که به آنها بگویید آن پشیمانی آینده را چه میکنید؟ با این راه این مَرَض را معالجه کنید، البته آنها که بیماریشان مزمن بود معالجهپذیر نبودند و با بیماری هلاک شدند، آنها که قابل هدایت بودند معالجه شدند.
تقوا وسیله علاج بیماری قلبی
این دَستور به تقوا دستورِ به پرهیز است؛ به بعضی از بیمارها دستور پرهیز میدهند آنها که قابل معالجهاند و بعضی از بیمارها که در اثر مزمن بودن آن بیماری پرهیز در آنها سودی ندارد به آنها نمیگویند با تقوا{باشید، بلکه} به آنها میگویند هر کاری خواستید بکنید؛ مثل بیماری که دیگر کارش از معالجه گذشت پزشک متخصص به او دستور پرهیز نمیدهد و میگوید شما پرهیز غذایی ندارید و او باید بفهمد که اگر گفت پرهیز ندارید و همه چیز برایت خوب است، یعنی کارت از معالجه گذشت. تقوا برای آن مریضی است که در صدد درمان است که به او دستور پرهیز میدهند، حالا اگر کار گذشت آنجا نمیگویند اتقوالله، آنجا میگویند: ﴿اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ﴾[۱۳] که این ﴿اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ﴾ یک هشداری است. آنهایی که در بین راهاند و قابل درماناند خدا به آنها میفرماید اتقوالله و آنهایی که کارشان گذشت میفرماید: ﴿اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ﴾؛ هر چه خواستید بکنید. در اینگونه از موارد ذات اقدس الهی مَرَض را مشخص میکند و دستور تقوا را میدهد که پرهیز کنید و راه تقوا را هم با تعلیم کتاب و حکمت مشخص میکند، اگر چنانچه اَثر کرد که خدا آنها را آشنا میکند به کیفیت شکرگزاری و اگر اثر نکرد دیگر دستورِ تقوا نمیدهد. یک طبیب مگر چه میکند؟ طبیب آن حرف آخر را آخر میزند و ذات اقدس الهی هم به یک عده حرف آخر را آخر زد و فرمود: ﴿اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ﴾. بنابراین اگر قرآن ﴿شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ﴾[۱۴] است آن مشکلات قلبی را بیان میکند و بعد میگوید که چنین قلبی مریض است و راه علاجش هم این است: ﴿فَعَسَی اللّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلی ما أَسَرُّوا فی أَنْفُسِهِمْ نادِمینَ﴾.
لازم و ملزوم بودن توبه و ندامت
مطلب بعدی آن است که اگر بیماری حرف پزشک متخصص را گوش نداد و این بیماری ادامه پیدا کرد، او سرانجام پشیمان میشود و این پشیمانی هم دردی است بر دردهای او، توبه نمیکند نادم میشود. یک وقت انسان توبه میکند و خود را شستشو میدهد و سبک میشود و راحت میشود و آن وقتی است که پشیمانی سودی دارد و آن اَثنایِ کار است. یک وقت است که از توبه گذشت و خودِ این نَدامت یک درد است. یک وقت است که انسان یک خسارتی دید و الآن آن خسارت که متوجه او شد و نتوانست جبران بکند این ندامتی هم دارد و این ندامت یک درد درونی است برای او. یک وقت انسان پشیمان میشود که سَرپُل رفاه است؛ مثل کسی که ندامتِ او زمینه برای توبه است، اینگونه از ندامت چیز خوبی است: «کَفَی بِالنَّدَمِ تَوبَهً».[۱۵] یک وقت است که از وقت توبه گذشت و این ندامت دیگر سَرپُلِ توبه نیست و خودش یک عذاب الهی است؛ مثل اینکه عدهای در قیامت پشیمان میشوند و ندامت در قیامت که ﴿وَّلاَتَ حِینَ مَنَاصٍ﴾[۱۶] است و اینجا آن پشیمانی سودی ندارد و فقط درد روحی است. در اینگونه از موارد اگر کسی در صَدد عَلاج باشد ندامت چیز خوبی است: «کَفَی بِالنَّدَمِ تَوبَهً» اما وقتی از علاج گذشته باشد همین ندامت میشود عذاب که فرمود: ﴿فَیُصْبِحُوا عَلی ما أَسَرُّوا فی أَنْفُسِهِمْ نادِمینَ﴾؛ اینها در یک حالتی هستند که سرمایه را از دست دادند. آنگاه منطق مؤمنین درباره اینها این است که ﴿وَ یَقُولُ الَّذینَ آمَنُوا أَ هؤُلاءِ الَّذینَ أَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَکُمْ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ﴾؛ مؤمن منطقش این است که آیا اینها همین هایی بودند که با قَسَمهای غلیظ و شدید میگفتند که با شماییم؟! آنکه حرف راست میزند که نیازی به قَسَم ندارد! این قَسَم به قول معروف نه دروغ را راست میکند و نه حرف راست احتیاجی به قَسَم دارد. این قَسَم انسان را شاک میکند، حرف راست که نیازی به قَسَم ندارد و دروغ هم که با قَسَم راست نمیشود. فرمود که اینها که قَسَم میخورند، آن هم قَسَمِ غلیظ، این ﴿أَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ﴾ مفعولِ مطلق نوعی است و اَیمان هم همان سوگندها است؛ مثل اینکه میفرماید: «اقسموا بالله جهد اِقسامهم»؛ منتها آنجا را جمیع ذکر کرد و جمع آورد و در هر صورت مفعول مطلق نوعی است؛ یعنی با قَسَمهای خیلی جِدّ و جَهددار سوگند یاد میکردند که ﴿إِنَّهُمْ لَمَعَکُمْ﴾ با شما مؤمنینم و انسان با قلب است نه با زبان و هر جا قلب او است هست نه هر جا زبان او است باشد. فرمود که اینها سرمایههایشان را باختند: ﴿حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ﴾ چرا؟ برای اینکه اینها خسارت دیدند و کسی که سرمایه را ببازد چیزی ندارد که با آن تجارت کند.
معنای عسی و لعل در آیه
مطلب دیگر آن است که این کلمه عَسی از ذات اَقدس الهی با غیر خدا یکسان است و اینکه گفته میشود عَسی و لَعلَّ اگر در قرآن باشد و از کلام خدا باشد و خداوند میفرماید عَسی یا لَعلَّ و این کلمات تمنّی و تَرمّی را اگر خدا بگوید حَتمیت را به همراه دارد و شایدِ خدا باید است و ناگزیر این عَسی و لَعلَّ معنای دیگر دارند اگر خدا اِستعمال کرده باشد، این سخن تام نیست؛ شایدِ خدا همان شاید است و بایدِ خدا همان باید. بیان ذلک این است که خداوند این را در مقام فعلِ خارجی ذکر میکند و این فعل خارجی هم تغییرپذیر است. یک وقت خدا وعده میدهد بر اساس اینکه خداوند خُلف وعده نمیکند و خُلف وعدهٴ خدا محال است، چه اینکه خودش فرمود:
بیان تهدید ضمنی در آیه
﴿لَنْ یُخْلِفَ اللّهُ وَعْدَهُ﴾،[۱۷] انسان جزم دارد که خدا به وعدهاش عمل میکند و وعدهٴ خدا به منزلهٴ خبر است که این روی برهان خارجی است. یک وقت است که وعده نمیدهد و میفرماید شاید اینچنین باشد، این زمینه است چون فعل خارجی است. چه وقت خداوند فتح میآورد؟ فرمود: ﴿إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ﴾[۱۸] و اگر چنانچه عدهای حاضر نباشند که دین خدا را یاری کنند، اینچنین نیست که خداوند حتماً دین خود را با دست اینها یاری کند، میفرماید: ﴿وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ﴾؛[۱۹] شما را میبریم و یک عدهٴ دیگری را میآوریم که مثل شما نباشند و دین خود را به دست آنها حفظ میکنیم. گاهی هم تعبیر این نیست که ﴿وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ﴾، بلکه تعبیر این است که ﴿إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدیدٍ﴾[۲۰] این یک هشداری است که فرمود: اگر خدا بخواهد شما را میبرد و یک عدهٴ دیگری را میآورد، این یک هشداری است وگرنه خدا همیشه و هر روز دارد این کار را میکند که هر روز یک عده را میبرد و یک عدهای را میآورد. شما یک سری به بیمارستان و یک سری هم به گورستان بزنید میبینید که هر روز یک عده به گورستان میروند و هر روز یک عده در بیمارستان به دنیا میآیند. اینکه خدا فرمود: اگر خدا بخواهد شما را میبرد و یک عدهٴ دیگری میآورد، این هشدار است و یک تهدیدِ ضمنی است، نه اینکه اگر خدا بخواهد شما را میمیراند و یک عدهای دیگر به عنوان نوزادان را به دنیا میآورد! آن دیگر ﴿إن یشأ﴾ نیست، هر روز خدا کارش این است و هر روز یک عده را میمیراند (یُحْیی وَ یُمیتُ)[۲۱] و یک عده را هم به دنیا میآورد. اینگونه از تعبیرات که میفرماید: ﴿إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدیدٍ﴾[۲۲]؛ یعنی این وضعی که شما دارید دائمی نیست و اگر شما رعایت نکردید خدا شما را میبرد و یک عدهٴ دیگر را میآورد و مشابه آن ﴿وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ﴾[۲۳] است، در اینگونه از موارد خدا تهدید میکند. غرض آن است که یک وقت خدا وعده میدهد و وعدهٴ خدا یقین است و یک وقت وعده نمیدهد و میفرماید شاید: ﴿فَعَسَی اللّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ﴾، خب چه وقت خدا فتح را نصیب شما میکند؟ در صورتی که ﴿إِنْ تَنْصُرُوا اللّه﴾ باشد و ﴿یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ﴾.[۲۴] چه وقت امر الهی به سود شما و علیه بیگانگانتان نازل میشود؟ در صورتی که شما در مسیر مستقیم حرکت کنید. پس این ﴿فَعَسَی اللّهُ﴾ معنای خاص خود را دارد و این کلمهٴ ﴿عسی﴾ همه جا یکی است چه خدا آن کلمه را استعمال بکند و چه دیگری. این به علم خدا برنمیگردد و خدا البته عالم است و یقین میداند که در آینده چه خواهد شد و خودش هم یقین میداند که چه خواهد کرد، چه اینکه میداند ما چه میکنیم؛ اما این زمینهها را هرگز منتفی نمیکند. خلاصه بحث این شد که این ولاء هم به معنای محبت ممنوع است و هم به معنای نصرت و ناگزیر ولای سرپرستی به طریق اوُلا ممنوع است و این در زمینهای است که دیگران علیه اسلام و مسلمانها در توطئه باشند وگرنه اگر کاری به اسلام و مسلمین نداشته باشند نه بنا بر عدم عداوت است بلکه بنا بر اعمال قسط و عدل است، البته محبت قلبی یک حساب دیگری است؛ اما جنبهٴ انسانی بودنِ این ضابطهٴ قسط و عدل را فرمود که برابر سورهٴ «ممتحنه»[۲۵] میتوان حفظ کرد با مطالب دیگری که عرض شد.
«والحمدلله رب العالمین»
[۱] . سورهٴ اسراء، آیهٴ ۸۲.
[۲] . سورهٴ یونس، آیهٴ ۵۷.
[۳] . سورهٴ بقره، آیهٴ ۱۰.
[۴] . سورهٴ احزاب، آیهٴ ۳۲.
[۵] . سورهٴ نور، آیهٴ ۳۰.
[۶] . سورهٴ نور، آیهٴ ۳۱.
[۷] . سورهٴ آلعمران، آیهٴ ۱۴۰.
[۸] . ر.ک: سوره بقره، آیه۹۸
[۹] . سورهٴ توبه، آیهٴ ۱۴.
[۱۰] . سورهٴ مدثر، آیهٴ ۳۱.
[۱۱] . سوره فتح، آیات۴و۷
[۱۲] . سورهٴ انفال، آیهٴ ۶۲.
[۱۳] . سورهٴ فصلت، آیهٴ ۴۰.
[۱۴] . سورهٴ یونس، آیهٴ ۵۷.
[۱۵] . الکافی، ج ۲، ص ۴۲۶.
[۱۶] . سورهٴ ص، آیهٴ ۳.
[۱۷] . سورهٴ حج، آیهٴ ۴۷.
[۱۸] . سورهٴ محمد، آیهٴ ۷.
[۱۹] . سورهٴ محمد، آیهٴ ۳۸.
[۲۰] . سورهٴ ابراهیم، آیهٴ ۱۹.
[۲۱] . سوره بقره، آیه ۲۵۸
[۲۲] . سوره ابراهیم،آیه۱۹
[۲۳] . سوره محمد، آیه۳۸
[۲۴] . سورهٴ محمد، آیهٴ ۷.
[۲۵] . سوره ممتحنه، آیه ۸
https://ihkn.ir/?p=46563
فَتَرَي الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فيهِمْ﴾؛ اينها ممكن است مَرَضِ اخلاقي نداشته باشند يعني به نامحرم طمع نكنند؛ اما يك بيماري سياسي دارند و ميگويند كه شايد اوضاع برگشت، ما چرا رابطهمان را با بيگانهها قطع كنيم؟ حالا يا به حق يا ناحق شايد اين نظام شكست خورد و بيگانهها روي كار آمدند يا ما نتوانستيم با آنها نبرد كنيم، چرا رابطهمان را قطع بكنيم؟ اينها شتابزده به طرف بيگانهها حركت ميكنند






















نظرات